پیروزی در یک جنگ پست مدرن

ما در این سالها هدف نوع جدیدی از جنگ بودیم که من آن را جنگ پست مدرن می‌نامم. یعنی اگر جنگهای مدرن «چیزها» را (سرباز، زیرساختها، و مراکز و تجهیزات نظامی) هدف می‌گرفتند، جنگ پست مدرن «رابطه»ها را هدف می‌گیرد، رابطه‌های سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، و اجتماعی را. چه در داخل یک کشور و چه بین داخل و خارج یک کشور. چه از راه ممنوعیت‌های اقتصادی و سیاسی و چه از راه رسانه.

تحریم‌هایی‌ که نظام استعمار از چند سال پیش بر ضد ایران طراحی کرد هدفش دقیقا مختل کردن ارتباط‌ها بود. آشکارترین جلوه‌ی آن هم تحریم بانکی و نقل و انتقال پول بود که عملا باعث می‌شد حتی کالاهای ساده‌ای مثل گندم و شکر را هم نتوان خرید و فروش کرد، بدون اینکه خود این کالاها مورد تحریم باشند. و یا پول حاصل از فروش نفت بطور کاملا عادی و قانونی وصول می‌شد، اما نمی‌توانست به داخل کشور منتقل شود.

تحریم اقتصادی و فشارهای دیگر رابطه سیاسی ایران با بخش مهمی ‌از کشورهای دنیا را نیز کاهش داد. همانطور که رابطه های فرهنگی بین ایران و خارج (از کاهش شدید توریست های خارجی در ایران بگیرید تا کاهش حضور جهانی محصولات فرهنگی ایرانی در جهان)

اما مهمترین هدف این جنگ پست مدرن به نظر من روابط اجتماعی در ایران بود. آمریکا و اروپا با ترکیبی پیچیده از ممنوعیت‌های مالی و اقتصادی و همزمان رسانه های فارسی‌زبان متعدد تلاش فراوانی کردند (و می‌کنند) برای افزایش تنش بین فقیر و غنی، بین متدین‌ها و سست مذهب ها، بین قومیت‌ها، بین نسل‌ها، بین زن و مرد، و از هم مهم‌تر بین مردم و حاکمیت. با این نیت که این تنشها منجر به چنان نارضایتی و بی‌اعتمادی عمیقی در مردم نسبت به حاکمیت شود، که با یک جرقه بتوانند کل ایران را به آتش بکشد و حکومت را سرنگون کند.

چیزها را می‌شود دوباره ساخت یا تعمیر کرد و خرید، ولی ترمیم رابطه ها و اعتماد و رضایت کار بسیار سختی است. در عین حال، جنگ مدرن مردم را متحد می‌کند، در حالیکه جنگ پست مدرن مردم را متفرق می‌سازد. برای همین می‌توان گفت جنگ پست مدرن هم مخرب‌تر است و هم تاثیری ماندگار و عمیق دارد.

حالا آدم می‌فهمد چرا آمریکا و اروپا مدتی است جنگ نظامی راه نینداخته اند و سوریه و روسیه را نیز بر اساس تمرینهایی که در ایران کردند تحریم کرده‌اند.

و می‌فهمد که چقدر مقاومت مردم ایران در این جنگ ارزش دارد، مقاومتی که آمریکا را از هر جنگی، مدرن یا پست مدرن، علیه ایران پشیمان کرده است. مقاومتی که منجر شد آمریکا و اروپا پس از ٣٧ سال واقعیت وجودی تنها انقلابِ ناوابسته به شرق و غرب عالم را بپذیرند.

باور کنیم ایستادگی در جنگ پست مدرن خیلی سخت است و پیروزی در آن خیلی باارزش است.

منبع: همشهری جوان

Share on Google+Share on FacebookTweet about this on Twitter

زنده باد نوشتن، زنده باد وبلاگ

چند روز پیش اتفاقی در دنیای فارسی‌زبان اینترنت افتاد که اگر شش، هفت سال پیش افتاده بود، تیتر خیلی از رسانه‌ها می‌شد: یک سرویس وبلاگ‌نویسی پرطرفدار ایرانی پس از چند ماه توقف در خدمت‌رسانی اعلام کرد که به حالت عادی برگشته است، اما نزدیک به یک سال از آخرین نوشته‌های کاربرانش از دست رفته است.

همین که این خبر سروصدای چندانی به پا نکرده نشانه ای است از پایان تب وبلاگ در ایران که در اوایل دهه‌ی ۸۰ شروع شد و حدود یک دهه هم دوام آورد.اتفاقا من به عنوان کسی که نقشی هم در معرفی و گسترش وبلاگ داشتم و وبلاگم با نام »سردبیر:خودم« خواننده‌ی نسبتاً زیادی داشت، باید از این مساله خیلی ناراحت باشم؛ ولی راستش نیستم. چرا که بقول معروف وبلاگ مُرد، زنده‌باد وبلاگ!

واقعیت این است که جوان‌های ایرانی مثل بیشتر جوان‌های دنیا -یا راستش کمی بیشتر از آنها- اهل مد و موج هستند. هر محصول یا ایده‌ی جدید تکنولوژیک که می‌آید همه هجوم می‌برند به سمت آن. اول هم از ثروتمندترها که معمولاً رابطه‌ی بیشتری با اروپا و آمریکا دارند شروع می‌شود و بعد به تبع آن‌ها جوانان قشر متوسط و بعد هم اقشار کم‌درآمدتر. اما کسانی که از هر کدام از این ابزارها استفاده‌ی جدی می‌کنند زیاد نیستند.

در دورانی که وبلاگ داشتن چیزی شبیه به داشتن صفحه‌ی اینستاگرام در این روزها بود، خیلی‌ها بودند که به زحمت سالی سه یا چهار مطلب در آن می‌نوشتند؛ و تازه همان یادداشت‌های کوتاه یکی دو پاراگرافی هم آن‌قدر جذاب یا نوآورانه نبود که خواننده‌ای جز مادرهای نویسندگانش داشته باشد. همان افراد چندی بعد شبکه‌های اجتماعی را کشف کردند و وبلاگ‌هایشان را به امان خدا سپرده، شروع کردند به بازنشر عکس‌های »بامزه« یا جملات قصار »عمیق« یا در بهترین حالت نوشته‌های »جالب« دیگران.

مرگ وبلاگ یک پی‌آمد مهم‌تر هم داشت که پارسال در همین صفحه درباره‌ی آن نوشتم: مرگ متن و مرگ خواندن. مهمترین نشانه‌اش هم رواج عجیب و غریب اینستاگرام بود که اساساً ساختاری ضد متن و ضد خواندن داشت. این روند از نظر من عقب‌گردی تمدنی به دوران غارنشینی بود که طی آن ارتباط از طریق تصاویر رخ می‌داد، نه از طریق حروف الفبا.

حالا پس از یکی، دوسال که از موج اینستاگرام می‌گذرد، نشانه‌هایی می‌بینم از تولد مجدد متن و خواندن و به تبع آن تولد مجدد ابزارهایی برای نوشتن مطالب بلند. این روند مدتی است در دنیا آغاز شده و حالا در ایران هم نشانه‌هایش را می‌بینم.

خیلی‌ها دیگر در فیس‌بوک فعال نیستند، و خیلی‌ها در اینستاگرام به نوشتن روی آورده‌اند. خیلی‌ها از چرخاندن چرخ کوچک وسط ماوس (یا لیزدادن شست‌شان روی صفحه‌ی تلفن‌های هوشمند) به قصد دیدن طومار بی‌پایان عکس‌های سفر و کافه‌گردی و عروسی دوستان یا غرغرهای تکراری آنان درباره‌ی مسایل روز خسته شده‌اند؛ انبوه واقعاً بی‌نهایتی از هزاران هزار »چیز« بی‌اهمیت از صدها یا هزارها آدم جورواجوری که دنبال می‌کنند.

در پاسخ به این خستگیِ دسته‌جمعی از مطالبِ کوتاه و بی‌ارزش یا عکس‌های تکراری و بی‌اهمیت مدتی است در دنیای انگلیسی‌زبانِ اینترنت اتفاقات جالبی شروع شده است. چند مجله‌ی خواندنی و جدیِ اینترنتی به راه افتاده‌اند که مقاله‌هایی با طول بیشتر از دو،سه هزار کلمه منتشر می‌کنند. بجز این، سرویس‌هایی راه افتاده‌اند که کاربرانشان را تشویق به نوشتن و خواندن مطالب بلند می‌کنند. (اتفاقاً یکی از این سرویس‌ها را کسی راه انداخته است که چند سال پیش توییتر را با محدودیت ۱۴۰ حرف در هر مطلب پایه گذاشته بود.) از طرف دیگر، چند شبکه‌ی اجتماعی بزرگ و همین‌طور شرکت اپل تصمیم به استخدام ویراستار گرفته‌اند، تا بتوانند مطالب جالب و باارزش را از میان قیل و قال‌های بی‌ارزش و انبوه کاربرانشان انتخاب و ارایه کنند و در نتیجه کم‌کم جای الگوریتم‌های کم‌هوش موجود را بگیرند؛ الگوریتم‌هایی که برای سنجیدن کیفیت یک مطلب تنها می‌توانند لایک‌ها و بازنشرهای یک مطلب را تحلیل کنند، نه اینکه آن را بخوانند و بفهمند.

این یعنی خستگی تدریجی از ارتباط به روش غارنشینان، یعنی بازگشت انسان به جای روبات‌های به اصطلاح هوشمند، و یعنی تولد مجدد نوشتن و خواندن. من نشانه‌هایش را می‌بینم.

منبع: همشهری جوان

Share on Google+Share on FacebookTweet about this on Twitter

مرگ تدریجی مرکز شهر

زندگی من تا بیست و پنج، شش سالگی در محله‌ی دروس تهران گذشت. همانجا به مدرسه رفتم و بعدتر برای اینکه در همان شمال شهر بمانم، دانشگاه شهید بهشتی را برای تحصیل انتخاب کردم. ولی خیلی وقت است که از زندگی در شمال شهر پشیمانم و در نتیجه الان در مرکز شهر زندگی می‌کنم.

زندگی در مرکز شهر مزایای عجیبی دارد و من این را در سالهای اقامتم در فرنگ آموختم. اینکه آدم وقتی از در خانه بیرون می‌آید با چند دقیقه پیاده‌روی به روزنامه‌فروشی، سینما، مترو، خیابان اصلی، داروخانه، کافه، کتابفروشی، رستوران، گالری، میوه‌فروشی، و سالن تئاتر برسد، جزء آرزوهای من در دوران نوجوانی بود. اینکه آدم بتواند بدون ماشین زندگی کند و همه چیز در دسترس باشد، خیلی لذت‌بخش است.

شهرهای قدیمی جهان معمولاً این‌گونه‌اند که مناطق مسکونی با مناطق مختص کار و تفریح در تمام شهر پخش شده و در هم آمیخته‌اند. ولی شهرهای جدید، بخصوص در آمریکای شمالی، مثل خود آدم‌های آنجا به شکلی افراطی تخصصی شده‌اند. یک هسته‌ی کوچک مرکزی شهر هست که در آن کار و تفریح می‌کنند، و بعد یک منطقه‌ی پیرامونی بسیار بزرگ که تقریباً کاملاً مسکونی است. البته در این مناطق مسکونی هم امکان خرید و تفریح هست، اما تنها در مراکز خرید بزرگ یا اصطلاحاً »شاپینگ مال‌«ها. تازه، تقریباً هر مغازه یا کافه یا کتاب‌فروشی و رستورانی هم که در این مراکز خرید پیدا می‌شود، زنجیره‌ای و در نتیجه بسیار شبیه‌به‌هم است. معمولاً هم این مراکز آن‌قدر نزدیک نیستند که بشود پیاده به آن‌ها رفت و آمد کرد.

اوایل کار بدم نمی‌آمد، اما خیلی زود پس از چند ماه خسته شدم. کافه‌ها و رستوران‌هایی که همه یک‌جور مبلمان داشتند، یک منو یا صورت غذا ارایه می‌کردند، و حتی یک موسیقی در آن‌ها پخش می‌شد. در کتاب‌فروشی‌های زنجیره‌ای کتاب‌های پیشنهادی همه یک‌جور بودند و همه نیز بر اساس عادت‌ها و سلیقه‌ی قشرمتوسط محافظه‌کار انتخاب می‌شدند. سینماها هم فقط فیلم‌های تجاریِ بفروش هالییود رانشان می‌دادند.

در نتیجه پس از مدتی کوتاه به مرکز شهر نقل مکان کردم. آنجا فروشگاه‌ها و کافه‌ها و رستوران‌ها شخصیت‌های متفاوت و رنگ و بوهای منحصر به فرد داشتند. در سینماهایش فیلم‌های غیرهالییودی و در کتاب‌فروشی‌هایش کتاب‌هایی خارج از جریان اصلی به فروش می‌رفت. کم‌کم به این نتیجه رسیدم که زندگی در مناطقِ مسکونیِ پیرامونی شهرها آدم‌ها را تبدیل به مصرف‌کنندگانی گریزان از تفکر تبدیل می‌کند که به شکلی بسیار محافظه‌کارانه از هر چیزی که عادت‌هایشان را به هم بریزد می‌گریزند. در نتیجه به شهروندانی بی‌خاصیت و بی‌تفاوت و بی‌فکر تبدیل می‌شوند که به آسانی می‌توان با تلویزیون (یا ماهواره و شبکه‌های اجتماعی اینترنتی) مغزها و قلب‌هایشان را کنترل کرد.

پس از دو، سه سال زندگی در مرکز تهران حس می‌کنم تهران نیز متأسفانه به همین سمت می‌رود. مرکز شهر روز به روز از خانه‌های مسکونی و خانواده‌ها خالی‌تر می‌شود و به جای آن اداره‌ها و دفترهای کار جای آن را می‌گیرند. زندگی در ساعات روز هرچقدر در این منطقه پرنشاط است، پس از ساعات اداری و بخصوص شبها به شهر مردگان تبدیل می‌شود. در مقابل، بسیاری از مناطق بیرون از محدوده‌ی مرکزی شهر دارند به مناطقی کاملاً مسکونی با مراکز تجاری سبک آمریکای شمالی تبدیل می‌شوند.

شهرداری تهران مدتی است متوجه این تغییرات شده است و برنامه‌هایی برای زنده کردن مرکز شهر (مانند رونق دادن توریسم شبانه‌ی شهری) دارد. اما این برنامه‌ها عمدتا از روی نگرانی‌های کوتاه‌مدت درباره‌ی امنیت طراحی شده‌اند تا نگرانی‌های عمیق‌تر درباره‌ی تغییرات ارزشیِ ناشی از این نوع از شهرنشینی.

همان‌طور که تخصصی کردنِ افراطی آدم‌ها در دانشگاه‌ها موجب تقویت سرمایه‌سالاریِ مصرف‌گرا می‌شود، طراحی مدلی از شهرنشینی که در آن محل‌های زندگی و کار و فرهنگ و تفریح جدا از همدیگر تعریف شوند نیز برای یک جامعه‌ی پویا و مستقل و با مسوولیت مضر است.

بازنشر شده از: همشهری جوان، شماره ۵۰۹، ۶ تیر ۱۳۹۴

Share on Google+Share on FacebookTweet about this on Twitter

سر بر بالش، با لبخند

دیوید لترمن، صاحب یکی از پرعمرترین برنامه‌های تلویزیونی آمریکا، هفته‌ی پیش پس از ۳۳ سال خداحافظی کرد.

این خبر را خیلی‌ها حتما هفته‌ی پیش شنیده‌اند، اما شاید کمتر کسی بداند اهمیت برنامه‌ی لترمن و اصولا «شو»های آخر شبی در آمریکا چیست.

در آمریکا، کار مهمترین بخش زندگی اغلب آدم ها است و از یک جامعه‌ی سرمایه‌سالار که بازار آزاد در آن عملا جای خدا را گرفته است هم انتظاری جز این نیست. اصلا بسیاری از نظریه‌پردازان، و در صدر آنان ماکس وبر، مسیحیت پروتستان را عامل اصلی ظهور سرمایه‌سالاری مدرن می‌دانند. در نتیجه بی‌راه نیست که بگوییم کار برای آمریکایی‌ها یک جور عبادت است به درگاه بازار آزاد.

حالا در نظامی که اکثریت مردمش باید صبح زود سرحال و غبراق از خواب بیدار شوند تا بیشترین بازدهی و کارایی را داشته باشند، خواب آرام شبانه اهمیت کلیدی دارد. برای فراهم کردن خواب خوب شبانه هم هیچ چیز بهتر از یک برنامه‌ی تلویزیونی سبک و نشاط‌آور نیست که آدم‌ها را با حال خوش و لبخند به رختخواب بفرستد.

اینجاست که تاک‌شوهای آخر شبی جای خود را باز می‌کنند. از دهه‌ی ۶۰ این نوع برنامه‌ها در سه شبکه‌ی اصلی آمریکا (یعنی NBC، CBS، و ABC) پس از موفقیت جانی کارسون در ان.بی.سی جا افتادند و از آن زمان در رقابت شدیدی بر سر میزان بیننده افتاده‌اند.

قابل این نوع برنامه‌ها دیگر پس از چند دهه جا افتاده و مردم به آن عادت کرده‌اند. اول یک بخش کوتاه مونولوگ دارد که مجری در آن بطور ایستاده و با ارجاع به اتفاقات و خبرهای روز چند شوخی می‌کند. بعد می‌نشیند و یک بخش کمدی متنوع در موضوعات سبک اجرا می‌کند. سپس معمولا یک گفتگو با یک بازیگر، کارگردان، نویسنده، سیاستمدار یا خلاصه شخصیت مشهور در استودیو هست که در واقع برای فیلم یا آلبوم موسیقی یا سریالی تازه تبلیغ می‌کند. محصولی که شبکه یا شرکت مادرش در ساخته شدن آن نقش دارد. آخر سر هم معمولا یک گروه موسیقی که پس از انتشار یک اثر تازه در حال گشت و اجرا در شهرهای گوناگون است یک قطعه در استودیو اجرا می‌کند.

سنت برنامه‌ها این است که بعد از ظهر هر روز با حضور جمعی بیننده‌ی بلیط‌خریده در استودیو ضبط می‌شود تا صدای خنده‌ها یا واکنش‌هایشان به برنامه روح بدهد. همچنین یک گروه موسیقی دایمی هم در گوشه‌ی استودیو می‌نشیند که میان برنامه‌ها چیزی می‌نوازد یا گهگاه مورد مخاطب مجری قرار می‌گیرد. کل برنامه هم پس از تدوینی مختصر ساعت ۱۱ تا دو نصفه شب پخش می‌شود.

تاک‌شوهای آخرشبانه در عین حال که کم‌خرج و پربیننده‌اند، پول زیادی هم از آگهی‌هایی که می‌گیرند برای شبکه‌هایشان درمی‌آوردند. برای مثال برنامه‌ی جی لنو را، که تا چند سال پیش از خداحافظی‌اش مهمترین رقیب دیوید لترمن بود، حدود ۵ میلیون نفر هر شب می‌دیدند حدود ۱۰۰ میلیون دلار در سال برای شبکه‌ی ان.بی.سی درآمد می‌ساخت.

اما شاید مهمترین جنبه‌ی این برنامه‌ها آن است که مخاطبان زیر ۴۹ سال بزرگی دارند که از دید صاحبان تجارت بسیار با ارزشند. چرا که مهمترین مصرف‌کننده‌ی کالاها هستند. در عین حال مخاطبان جوان این برنامه‌ها ارزش زیادی برای سیاستمداران نیز هستند. چرا که پٰژوهشها نشان می‌دهد دست یافتن به این رده‌ی سنی در آمریکا برای سیاستمداران سخت است و اثری که اطلاعات سیاسی موجود در این برنامه‌ها روی آنان می‌گذارند، اثری بادوام است.

البته از حدود سال ۲۰۰۹ و با اوج گرفتن مصرف رسانه‌های اجتماعی، شبکه‌های تلویزیونی در بسیاری نقاط دنیا رو به افول بوده‌اند، اما در یک سال اخیر نشانه‌هایی از رشد آرام دوباره‌ی تلویزیون‌ها به چشم می‌خورد. و این خبر خوبی برای برنامه‌های آخرشبانه است که در پنج، شش سال اخیر حدود نصف بینندگانش را از دست داده اند.

حالا در ایران هم موفقیت «خندوانه» نشان می‌دهد تاک شوهای آخر شبانه در فرهنگ ایران هم می‌تواند جایگاه مهمی پیدا کند، حتی بیشتر از آمریکا. به شرط اینکه به شبکه‌های یک تا سه بیایند و مثل برنامه‌های مشابه قبلی در این شبکه‌ها جدی و عصاقورت‌داده نباشند.

Share on Google+Share on FacebookTweet about this on Twitter

آنان که می‌خوانند جذاب‌ترند

یکی از انگیزه‌هایی که شاید باعث شود آدم‌ها کمی بیشتر کتاب بخواند، فهمیدن این واقعیت است که آدم‌های کتابخوان جذابند.

همین باعث شده است که یک خانم جوان دم بخت در نیویورک به سرش بیفتد که با گذاشتن عکس مردان جوانی که در مترو و مکان‌های عمومی کتاب در دست دارند و می‌خوانند در اینستاگرام، با یک تیر چند نشان بزند.

او با این کار هم برای یک خیریه‌ی کتاب برای کودکان پول جمع می‌کند، هم باعث می‌شود مردان جوان دیگر با دیدن استقبالی که خانم‌ها از مردان کتابخوان می‌کنند، کتابخوان‌تر شوند؛ و هم شاید عملا این مردان جوان را به سوی تشکیل زندگی هل دهد. (با توجه به تعداد فراوان نظرات و پسندهایی که زیر هر عکس هست، لابد خواستگاران زیادی برای هر کدام از این مردان خوش‌بخت پیدا می‌شود.)

این کار البته در شهرها وکشورهای دیگری هم پس از نیویورک توسط جوانان دم بخت دیگر انجام شده است، اما با تعداد عکسها و دنبال‌کنندگان کمتری. مثلاً در هندوستان، ترکیه، روسیه، شیلی، نروژ، لندن، مسکو، شیکاگو، مادرید، و…
بله، من هم وسوسه شده‌ام مشابه آن را برای ایران هم درست کند. ولی آیا این روزها اصولاً کسی را در مترو یا اتوبوس در تهران یا شهرهای دیگر ایران می‌شود پیدا کرد که به جز تلفن همراه سرش توی چیز دیگری باشد؟ آیا اگر کسی چنین صفحه‌ای را اینستاگرام بسازد، می‌تواند هفته‌ای چند نفر را پیدا کند که در حال خواندن چیزی باشند؟ کتاب پیش‌کش، آیا در هر واگن مترو می‌توان یک نفر که روزنامه یا مجله بخواند را پیدا کرد؟ حتی در تلفن همراه هم قبول است، اگر کسی چیزی بجز جوک‌های وایبری یا تلگرامی بخواند.

اینجاست که آدم به این فکر می‌افتد که شاید یکی از راه‌های ترویج خواندن در ایران نیز همین گره زدن جذابیت به کتاب‌خواندن باشد – که این البته غیرمستقیم به ترویج ازدواج هم کمک می‌کند.

البته مدتی است به این نتیجه رسیده‌ام که چون اصولاً اصل عمل خواندن در میان ایرانیان در حال افول است، باید نخست سطح انتظارمان را برای مدتی پایین بیاوریم و تمرکز را از ترویج کتاب‌خوانی به ترویج خواندن متن‌های بیش از یک پاراگراف بگذاریم و بعد از مدتی دوباره سراغ کتاب برویم. چون بحران عمیق‌تر از این حرف‌هاست. و دیگر اینکه برای ترویج خواندن باید دنبال استراتژی‌های خلاقانه‌ و پارتیزانی باشیم. اینکه هی بگوییم مردم تو را بخدا کتاب بخرید یا به کتابخانه بروید، یا در رسانه‌ها درباره‌ی کتاب‌های جدید برنامه درست کنیم، ممکن است کتاب‌خوان‌ها را به خواندن بیشتر ترویج کند، اما اثری روی کسانی که نمی‌خوانند ندارد.

اما مثلاً در برنامه‌ی نود که پربیننده‌ترین برنامه‌ی تلویزیون است و اتفاقاً میلیون‌ها بیننده‌ی گریزان از خواندن هم دارد، کارهای کوچک ولی موثری می‌شود کرد. فرض کنید حمیدرضا صدر که اتفاقاً خودش نویسنده و کتاب‌خوان است می‌تواند وسط بحثی که با هیجان فراوان و تکان دادن دست‌هایش درباره‌ی اینکه سومین قهرمانی بارسلونا با پاس گل چه کسی به دست آمد می‌کند،کتاب »جامعه‌شناسی فوتبال« را که خودش در سال ۱۳۹۰ نوشته به استودیو بیاورد و آن را بالا بگیرد و علاقمندان موضوع را به خواندن آن تشویق کند. حالا اگر تلویزیون نمی‌خواهد کسی برای خودش تبلیغ شخصی کند، باشد قبول. وقتی بحث به اختلافات داخلی اسپانیا کشیده می‌شود می‌تواند »وداع با اسلحه« همینگوی را بالا بیاورد و در پرانتز معرفی کند. و یا در برنامه‌ی »هفت« در شبی که قرار است بهروز افخمی (که او هم آدم کتابخوانی است) درباره‌ی فیلم تازه‌اش »روباه« حرف بزند، رمان »جاسوسی که از سردسیر آمد« اثر جان لو کاره یا حتی مقاله‌ای را درباره‌ی سابقه‌ی ترور دانشمندان مسلمان توسط اسراییل پرینت کند و بیاورد و نشان دهد.

رسانه‌ها باید کتاب را به برنامه‌های پرطرفدار خود بیاورند، نه اینکه فقط برنامه‌های جداگانه درباره‌ی کتاب درست کنند. تمام کارشناسان مدعو در برنامه‌های صدا و سیما باید اجازه داشته باشند در موضوعات مرتبط با بحث خود کتاب معرفی کنند، حتی اگر نوعی تبلیغ به حساب بیاید. مگر ما نگران کاهش تیراژ کتاب نیستیم؟

Share on Google+Share on FacebookTweet about this on Twitter

جنبشی بر ضد بوی عرق

بله، ما هم مثل حیوان‌ها در گرما عرق می‌کنیم و تن‌مان بوی ناخوش می‌گیرد. ولی حداقل چند فرق عمده با حیوان پرتلاشی مانند اسب داریم: اسب‌ها پارچه‌های بافته شده با الیاف نایلونی نمی‌پوشند که بوی عرق‌شان در آن حبس شود. اسب‌ها در شهر زندگی نمی‌کنند، مترو سوار نمی‌شوند، و حتی اگر هم سوار شوند نمی‌توانند دست‌شان را بالا ببرند و دست‌‌گیره‌های متصل به سقف را بگیرند و عِطر هوش‌ربای زیر بغلشان را به‌سوی دماغ‌های حساس ما بوزانند.

واقعیت این است که بسیاری از ما در فصل گرما از بوی عرق خانم‌ها و آقایان محترم هم‌وطن‌مان بیشتر عذاب می‌کشیم تا از تابش مستقیم خانم یا آقای خورشید. ولی چه کسی رویش می‌شود حتی به نزدیک‌ترین دوست یا هم‌خانه‌اش درباره‌ی بوی ناخوش تنش چیزی بگوید؟ این یکی از سخت‌ترین موارد امر به معروف و نهی از منکری است که می‌تواند تصور کرد.

بهترین راه حل برای حل این بحران ملی و فصلی آن است که هر روز دوش بگیریم و هر روز لباس تازه و تمیز بپوشیم. اما یک اختراع بشری دیگر هم هست که شما خواننده‌ی عزیز حتماً با آن آشنایید، ولی اجازه دهید آن را به کسانی که آشنا نیستند معرفی کنم: دئودورانت.

گول اسم خارجی و ریشه‌ی لاتین‌اش (odorare یعنی بودادن) را نخورید، دئودورانت یا «بوی‌زُدا» را چند قرن پیش یک مرد ایرانی ابداع کرده است. باور کنید شوخی نمی‌کنم. ابوالحسن علی بن نافع که در تاریخ به «زریاب» مشهور است، در دربار حاکم اموی آندلس در جنوب اسپانیای امروزی، یک شخصیت استثنایی فرهنگی بوده است. در زمانی که اروپای قرون وسطا را طاعون و تاریکی برداشته بود، زریاب ستاره‌ی درخشانِ فرهنگ در حکومت بزرگ مسلمانان بود. او موسیقی‌‌شناس قهار و نوازنده‌ی بی‌رقیب عود، خواننده، شاعر، طراح مد و لباس، و طراح غذا و آشپزی از یک طرف، و از طرف دیگر دانشمندی آگاه به علوم جغرافی و ستاره‌شناسی و گیاه‌شناسی و هواشناسی و مواد آرایشی در زمان خود بود. زریاب در فارس شاگردیِ استاد موسیقی ایرانی، اسحاق موصلی، را کرده بود و یکی از مهم‌ترین صادرکنندگان موسیقی ایرانی به دنیای عرب و سپس به اروپای آن زمان بود. می‌گویند زریاب لباسهای زیبایش را هر فصل و هر صبح و عصر و شام عوض می‌کرد، شستن بدن را هر صبح و شب ترویج می‌کرد، و به زیبایی و تمیزی اهمیت فراوان می‌داد. خمیردندانی مؤثر و خوش‌عطر ساخته بود، و مواد تازه‌ای با ترکیب نمک و روغن‌های معطر برای شستن موها ابداع کرد. او حتی در طراحی مدل مو نیز دست داشت و تاریخ‌دانان می‌گویند که او رسم آن روزگار آندلس را در بلند نگاه داشتن مو و ریختن آن بر شانه برای مردان تغییر داد و موی کوتاه را که گوش و گردن را نمایان می‌کرد باب کرد. او که به عنوان مشاور ارشد دربار عبدالرحمان دوم حقوق بسیار زیادی هم می‌گرفت، طی سی سال فرهنگ شهر قرطبه (کوردوبای فعلی) را چنان عوض کرد که این شهر به پایتخت زیبایی و سلیقه و فرهنگ جهان تبدیل شد.

حیف و صد حیف که از سلیقه و زیبایی‌شناسی دوران اوج تمدن اسلامی چیزی زیادی برای ما باقی نمانده است. ولی حمام کردن روزانه حداقل در فصل گرما و استفاده از بوزداهای گوناگونی که در هر داروخانه‌‌‌ی کشور یافت می‌شود، کار زیاد سختی نیست. چیزی هم از مردانگی ما کم نمی‌کند اگر یک اسپری یا رول دئودورانت همیشه در کیف خود داشته باشیم.
کسی انتظار ندارد تهران، مثل قرطبه، پایتخت زیبایی و سلیقه‌ی جهان شود. ولی راه انداختن یک جنبش فرهنگی-رسانه‌ای بر ضد بوی تهوع‌آور عرق بدن‌هایمان در تابستان، برای ما که پیامبرمان عاشق عِطر و پاکیزگی بوده است، جزء واجبات است. شک ندارم که موافقید.

Share on Google+Share on FacebookTweet about this on Twitter

سه میلیون انسان بی‌صدا

در آخرین روزهای بی‌رسانه‌ی نوروز بودیم که یک عکس همه را شگفت‌زده کرد: ورزشگاه آزادی از هشتاد هزار تماشاگر افغانی مقیم ایران پر شده بود.

واقعیت این است که ایران امروز با نزدیک به سه میلیون نفر مهاجر قانونی و غیرقانونی افغان و عراقی یکی از مهاجرپذیرترین کشورهای دنیا است. آدم وقتی این روزها نگاه می‌کند که مثلاً در اروپا و استرالیا با مهاجران غیرقانونی چطور مثل یک جمعیت طاعون‌زده رفتار می‌کنند، می‌فهمد چرا سازمان ملل در تمام این سه دهه از ایران بخاطر رفتار خوبش با مهاجران غیرقانونی تقدیر کرده است.

اما نباید خود را فریفت. قوانین مهاجرت ایران، برای کسانی که می‌خواهند مهاجر قانونی محسوب شوند، یکی از سخت‌گیرانه‌ترین قانون‌های جهان است. اتباع خارجی در ایران هرگز نمی‌توانند تابعیت ایرانی پیدا کنند و به فرزندانشان انتقال دهند (مگر اینکه با یک مرد ایرانی ازدواج کنند)، نمی‌توانند حساب بانکی باز کنند یا وارد هرجور معامله‌ی تجاری شوند، نمی‌توانند فرزندانشان را به شکل رسمی به مدرسه بفرستند و… (البته اعلام علنی دستور اخیر رهبر انقلاب منبی بر اینکه هیچ کودک مهاجر افغانی قانونی یا غیرقانونی نباید محروم از تحصیل بماند مایه‌ی امید بسیار است.)

از نظر فرهنگ عمومی هم که خودمان بهتر می‌دانیم با کسانی که کمی قیافه‌اش یا زبانشان با ما فرق دارد، چه رفتارهای شرم‌آوری می‌کنیم. از این نظر ساختارهای قانونی ایران بسیار پیشروتر از ساختارهای فرهنگی در برخورد با »دیگری‌«هاست. یک نمونه‌ی ساده که چندی پیش در یک ماهنامه خواندم خیلی گویا است: پسری افغانی که با مشقت فراوان و بطور رسمی وارد مدرسه شده است از بس مورد تمسخر همکلاسی‌های ایرانی‌اش قرار می‌گیرد ترک تحصیل می‌کند. این یعنی حتی وقتی دولت سخت‌گیری را کنار می‌گذارد، مردم اجازه‌ی پذیرفته‌شدن را به خارجی‌ها نمی‌دهد.
مسایل فرهنگی و قانونی مهاجرت بسیار پیچیده است. نه این ستون و نه سواد من نویسنده از مسایل مهاجرت کفاف بحث عمیق و جدی دراین باره را نمی‌دهد. اما چیزی که در آن شکی ندارم این است که درباره‌ی این مساله (که به نظر من حتی می‌شود اسمش را بحران گذاشت) باید حرف زد. و حتی قبل از حرف زدن باید شنید.

ما چقدر حرف اتباع خارجی مقیم کشورمان را شنیده‌ایم؟ کدام روزنامه و مجله‌ی ما، اعم از دولتی و غیر دولتی، به این مهاجران فضایی جدی و مستمر داده‌اند که حرف بزنند؟ کدام برنامه‌ی تلویزیونی یا رادیویی هست که اجازه داده است این سه میلیون نفر انسان که به ایران پناه آورده‌اند در آن صدایی بی‌واسطه داشته باشند؟ و وقتی هنوز فرصت شنیده شدن را به این جمعیت بزرگ نداده‌ایم، چگونه می‌توانیم برای مشکلاتشان راه حل‌هایی پیدا کنیم؟ چگونه می‌توان فرهنگ دیگری‌ستیزمان را اصلاح کنیم؟

سه دهه است که میلیون‌ها افغان در ایران زندگی می‌کنند، بدون اینکه اساساً به رسمیت شناخته شوند. آن‌ها همه جا هستند، ولی هیچ صدایی ندارند. در نتیجه نه تنها تصورات کلیشه‌ای و نژادپرستانه درباره‌شان روز به روز تقویت شده است، بلکه رشد خود و فرزندانشان نیز اسیر همین کلیشه‌ها شده است. یک کودک یا نوجوان افغان که حتی یک افغان موفق در ایران به او معرفی نشده است، با چه امیدی می‌تواند درس بخواند و کار کند و برای جامعه‌ای که در آن به دنیا آمده است مفید باشد؟

غفلت از این سه میلیون انسان، فرصت‌های بزرگی را از ما می‌گیرد. اما همزمان با شکل گرفتن و قوی شدن دولت افغانستان، سه میلیون زن و مرد جوان و ناراضی و دلچرکین از ایران می‌توانند تهدیدهای جدی‌ای هم به بار بیاورند. برای شروع می‌توان از یک کانال رادیویی شروع کرد. آقای سرافراز، گوش می‌دهید؟

Share on Google+Share on FacebookTweet about this on Twitter

آخرین سواران عصر پیش از قانون

وای. وای از موتور. وای از موتورسواران، که هر کجای خیابانهای مرکز تهران باشید، مثل مگس در اطرافتان می‌چرخند. بی رحم و بی ملاحظه. پیاده رو، خیابان یک طرفه، مسیر ویژه اتوبوس، چراغ قرمز. از صد جهت می آیند و هیچکس هم نمی‌تواند کاری بکند. هیچکس را به رسمیت نمی‌شناسند: بچه، پیر، زن، مرد، پیاده، سواره، شهروند، یا حتی پلیس. طوری رفتار می‌کنند که انگار قانون تنها برای چهارچرخ‌ها (ماشین‌ها) و بی‌چرخ‌ها (پیاده‌روها) ست، و دو چرخ‌ها از قانون معاف‌اند.

یک راننده تاکسی می‌گفت آن‌قدر عصبانی است که می‌تواند موتورسواران را با دستهایش خفه کند. و شوخی هم نمی‌کرد. تاکسیهای وسط شهر از صبح تا شب مورد تهدید موتورهای تهرانند. بخصوص که بخاطر طرح ترافیک، اغلب ماشین های مرکز شهر را تاکسی های زرد و سبز تشکیل می‌دهند و موتورها هم به خاطر اینکه طرح ترافیک شاملشان نیست در این منطقه از هر جا بیشترند.

واقعا چه میتوان با ۳ میلیون موتورسیکلت تهران کرد تا از این هجوم و بی اخلاقی دسته جمعی دست بردارند. چطور میتوان این آخرین بازمانده ها از دوران پیش از قانون را مهار کرد.

مساله این نیست که درباره موتور قانونی وجود ندارد. موتور یک وسیله نقلیه قانونی است و برای سوار شدنش مجوز لازم است. پلیس برای صدور این مجوز باید مطمئن شود که موتورسوار قانون را میداند. اما چه کسی میتواند اجرا شدن این قانون را در آینده امتحان بگیرد. برای تخلفات موتور سواران جریمه هست، ولی چه کسی میتواند قانون را درباره این چند میلیون قانون شکن اجرا کند. چند ده هزار نیروی اضافی لازم است تا پلیس بتواند موتورسواران را از راه جریمه مقید به قانون کند؟ چندهزار متر مکعب پارکینگ لازم است تا موتورهای متخلف نگه داری شوند؟ و چه تضمینی هست که موتورسواران متخلف که موتورهایشان ضبط شده به جای پرداختن جریمه، یک موتور جدید نخرنند؟

حتما پلیس راههای زیادی را بررسی کرده است. اما من پیشنهادی تازه برای پلیس زحمت‌کش دارم: از مردم کمک بگیرید.

میلیونها نفر در این شهر موبایلهایی دارند که میتواند عکس بگیرد. فرض کنید اگر پلیس یک سامانه ی مردمی راه بیندازد که در آن هر شهروندی موتوری را دید که قانون می شکند، از پلاک آن عکس بگیرد و از طریق یک نرم‌افزار موبایل به آسانی به این سامانه بفرستد. سامانه هم پس از اینکه مطمئن شد این تصاویر ساختگی نیستند، برای رانندگانشان جریمه صادر کند.

اما صدور جریمه فقط یک قدم است. جریمه‌هایی که موتورسواران می‌دانند هرگز پرداخت نخواهند کرد چه تضمینی خواهد بود برای اینکه دیگر تخلفشان را تکرار نکنند. (بسیاری از موتورسواران آن‌قدر جریمه‌ها را نمی‌پردازند تا روزی که به دلیلی موتورشان توقیف شود و پس از آن هم با توجه به مبلغ بالای هزینه‌ی پارکینگ و جریمه‌های انبوه‌شده که از قیمت خود موتور بالاتر می‌رود اصولاً از خیر آن می‌گذرند.)

شاید بتوان با تغییر شیوه‌ی سنتی پرداخت جریمه برای این مشکل هم راه حلی پیدا کرد. نخست آنکه جریمه‌ی موتور سیکلت‌ها باید برای گواهینامه‌ی راننده صادر شود، نه خود موتور سیکلت. چرا که جریمه‌های صادر شده برای موتوری که توقیف می‌شود و در انبارها می‌پوسد، هرگز مانع از تخلف‌های بعدی راننده‌ی آن سوار بر موتوری تازه نخواهد شد. دوم اینکه باید تغییری در شیوه‌ی سنتی پرداخت جریمه ایجاد شود. به این شکل که به هنگام صدور هر گواهینامه‌ی موتورسیکلت، مبلغ قابل توجهی مثلاً سه یا چهار میلیون تومان از صاحبان گواهی‌نامه گرفته شود تا در طول ده سالی که گواهینامه‌شان اعتبار دارد، هر بار که جریمه‌ای برای آنان صادر می‌شود، میزان جریمه از این مبلغ کسر شود.

ایده‌های متفاوتی می‌تواند برای پیداکردن راه حل مؤثر برای حل بحران موتورسواران در کلان‌شهرها مطرح شود. حالا که پلیس راهنمایی و رانندگی کشور مصمم شده است وضعیت رانندگی در خیابان‌ها و جاده‌های کشور را سامان دهد و موفقیت‌های قابل توجهی نیز در این راه به دست آورده است (کاهش پیوسته‌ی آمار مرگ و میر جاده‌ای بسیار امیدوارکننده است)، و با توجه به آغاز به کار ریاست جدید پلیس، خوب است از مردم کمک بیشتری بگیرند. مثلاً چه اشکالی دارد نیروی انتظامی از شبکه‌های اجتماعی برای گرفتن ایده‌ها و پیشنهادها مردم برای حل این مشکلات کمک بگیرد، و یا همان‌طور که بالاتر پیشنهاد کردم، از شهروندان نیز برای ثبت تخلفات و کمک به نیروهای زحمت‌کش راهنمایی و رانندگی یاری بگیرد.

در عصری که مفاهیمی مانند شهروند-خبرنگار ظهور کرده‌اند، می‌توان به مفهوم شهروند-پلیس نیز اندیشید.

Share on Google+Share on FacebookTweet about this on Twitter

مرگ خواندن: از کتاب تا اینستاگرام

این روزها شاهد بحرانی هستیم که پایه‌های تمدنی ایران را هدف قرار گرفته است. چیزی مهم در حال احتضار است و نشانه‌هایش را روز به روز آشکارتر می‌بینیم: مرگ «خواندن».

مساله بسیار فراتر از رسیدن تیراژ کتاب‌های غیردرسی به ششصد، هفتصد نسخه (یا حتی نصف این رقم، به قول بعضی ناشران) است. تیراژ روزنامه‌ها و مجلاتی که چیزی برای خواندن دارند نیز به شدت رو به افول است. یارانه‌ها و کمک‌های دولتی اگر نبود معلوم نبود چندتای آن‌ها سرپا می‌ماندند. تعداد بازدیدکنندگان اغلب وب سایت‌ها و وبلاگ‌ها روز به روز با شیبی محسوس پایین می‌آید. همه‌ی ما روز به روز بیشتر وقت‌مان را در شبکه‌های اجتماعی اینترنتی و ابزارهای ارتباطی موبایلی می‌گذرانیم. بخشی از همین وقت را پیشتر صرف خواندن کتاب و روزنامه و مجله و وبلاگ می‌کردیم.

تا اینجایش کم و بیش مساله‌ای جهانی است. اما چیزی که باعث نگرانی در ایران است، مسیر حرکت ‌دسته‌جمعی و جوگیرانه‌ی ماست. حرکت از از کتاب به مجله و روزنامه، بعد به وبلاگ، سپس به فیس‌بوک، بعد به تویتر، و حالا به اینستاگرام. یعنی پله پله میزان خواندن ما با هر کدام از این رسانه‌ها، به دلیل اقتضای طبیعتشان، کمتر شده است. از هزاران کلمه به صدها و دهها و بعد به ۱۴۰ کاراکتر.ولی حالا، براساس تازه‌‌پرستی و بی‌وفایی‌ای که ویژگی اجتماعی نسل‌های ما شده است، موج در موج به سمت رسانه‌ای هروله می‌کنیم که بنیانش بر تصویر است، نه بر متن: چیزی به نام اینستاگرام.

شاید ایسنتاگرام اولین ابزار همه‌گیری است که برای استفاده از آن حتی به سواد خواندن و نوشتن نیازی نیست. بی‌سوادها هم می‌توانند ساعتها پای اینستاگرام وقت صرف کنند و در زندگی خصوصی یا عمومی آشنا و غریبه سرک بکشند. فقط کافی است معلول نباشند و بتوانند انگشت شست‌شان را حرکت دهند و صفحه را بالا و پایین کنند. اگر هم از تکه‌ای از زندگی کسی خوششان آمد، شکل قلب را که دیگر می‌شناسند. دو تا ضربه‌ی کوچک با شست کافی است تا آن را پسند کنند.

the_book_is_dead_668305

پس عجیب نیست که فلان هنرپیشه‌ی تلویزیون و بهمان خواننده‌ی موسیقی زیرزمینی نزدیک به یک میلیون نفر پی‌گیر داشته باشند. اما عجیب این است که چرا با وجود چهار و نیم میلیون دانشجو تیراژ اکثر کتاب‌های غیردرسی باید زیر هزار نسخه باشد، و هر چیزی که خواندنی است رو به افول است. تصادف عجیب‌تر این است که ابزارهای اینترنتی‌ای که با آن‌ها می‌تواند متن نوشت تقریباً همه مسدودند، اما این یکی باز است.اینستاگرامی که حتی در آن نمی‌توان به بیرون از خودش لینک یا ارجاع داد. خودش است و خودش و آن‌قدر حسود است که یک لحظه توجه ما را به غیر از خودش برنمی‌تابد. اینستاگرامی که فقط می‌توان در آن تصویر یا ویدیو گذاشت. اینستاگرامی که دیدنی است، نه خواندنی. کسی دشمن دیدن و شنیدن، یا مخالف رواج عکس و ویدیو نیست.

هنرها و رسانه‌های بصری و تجسمی اتفاقاً اهمیت فراوانی برای ایران امروز دارند. اما چیزی که تمدنها را ساخته و پیش می‌برد تفکر است و ابزار تفکر هم کلمه است و توانایی خواندن و نوشتن آن. هر چه فکر می‌کنم می‌بینم ریشه‌ی این بحران تازه نیست. از زمانی که رادیو و تلویزیون اختراع شد، این جنگ فرهنگی آغاز شد. جنگ بین رسانه‌‌ی غیر خطی کتاب با رسانه‌ی خطی تلویزیون. (غیرخطی به این معنی که متن را می‌توان از هرجایی خواند و فهمید، جهش‌های آنی به کلمات و جمله‌های قبلی و بعدی کرد، و در آن به دنبال واژه‌هایی خاص جستجو کرد، در حالی که در تصویر متحرک چنین امکانی نیست.)

اینترنت در ابتدا متن-محور بود. اما هرچه می‌گذرد انگار بیشتر شبیه به تلویزیون می‌شود. استریم و تایم‌لاین، مثل جریان بی‌توقف پخش تلویزیونی، چیزهای بی‌ربط و درهم برهم را کیلو کیلو جلوی چشمهایمان جاری می‌کنند. اول بیشتر متن‌های چند خطی بود، و حالا بیشتر عکس است و ویدیو. ویدیوهایی که انگار چشم دارند و تا نگاهمان در چشمشان می‌افتد خود بخود شروع می‌کنند به پخش شدن. همه‌ی شبکه‌های اجتماعی انگار دارند به سمت این ویدیوهای خودپخش‌شو می‌روند. به سمت تلویزیون یا چیزی شبیه به تلویزیون.

تلویزیون دارد احاطه‌مان می‌کند. رسانه‌های تلویزیون‌گرا، ستاره‌های تلویزیون‌ساخته، بشقاب‌های ماهواره‌ای، و کانال‌های رنگارنگ. و ما غافلیم که «خواندن» دارد اساساً ور می‌افتد. برای ما که معجزه‌ی پیامبرمان، روشنفکرانه‌تر از هر دین دیگر، خواندنی است، و هنر غالب تمدنی‌مان (یعنی شعر) با متن سروکار دارد، نه تصویر، اعلام مرگ قریب‌الوقع «خواندن» باید انداممان را به لرزه درآورد.

منبع: همشهری جوان، ۹ اسفند ۱۳۹۳، شماره‌ی ۴۹۶

Share on Google+Share on FacebookTweet about this on Twitter