امپراطوری دمپایی

دمپایی ها همه جا را گرفته اند. بخصوص اداره ها و محلهای کار را. دمپایی های جلو باز، جلو بسته.دمپایی های شیک چرمی، دمپایی های معمولی پلاستیکی. دمپایی های پلاستیکی سبک و خشک و دمپایی های پلاستیکی سنگین. دمپایی برای اتاق کار، برای بیرون رفتن از اتاق کار، برای رفتن به دستشویی، و…

دقیقا نمیدانم دمپایی از چه زمانی بر فرهنگ کار ایران مسلط شده. ولی یادم هست که قبل از اینکه از ایران بروم، در دهه هفتاد خبری از این سلطه نبود. کارمندها کفشهایشان خود را به پا داشتند و فقط موقع وضو و نماز آنها را در می آوردند. اما الان آدمها وارد محل کار که می شوند کفش ها را میکنند و روی همان جورابی که به پا دارند دمپایی می پوشند و تا وقتی میخواهند محل کار را ترک کنند آن را به پا نگه می دارند. تازگی هم چند سال است که در ورودی سرویس بهداشتی عمومی طبقه یا ساختمان محل کار یک سری دمپایی عمومی گذاشته اند تا برای وارد شدن به محوطه سرویس بهداشتی پوشیده شوند.

ولی واقعا چرا؟ اول به فکرم رسید که بخاطر راحتی و پاکیزگی بیشتر است. قبول. ولی مگر در دهه های پیش راحتی و پاکیزگی مهم نبود؟ شاید کفشهایی که ملت می پوشند دیگر راحت نیست. ولی مگر کفش فقط برای زیبایی و ظاهر آن است؟ چرا کفش پوشیدن باید با خودش ناراحتی بیاورد؟ در ضمن، چرا این تمایل به راحتی به بخشهای دیگر لباس سرایت نکرده است؟ مثلا چرا ملت شلوار و پیراهن شان را سر کار با پیژامه و تی شرت عوض نمیکنند؟ (امیدوارم کسی الان با خودش نگوید که به به چه فکر خوبی! بیایید از فردا با پیژامه کار کنیم!)

شاید بخاطر این است که کف زمین محل کار و سرویسهای بهداشتی این طوری تمیزتر میماند. خب، مگر اداره ها مسوول نظافت ندارند و روزی دو بار کفها را تی نمیکشند؟ از این گذشته، مگر کسی با کفش گلی و خاکی کوه قرار است سر کار برود؟ و مگر جاهای دیگر دنیا که کسی دمپایی نمی پوشد کف طبقات ساختمانها کثیف است؟

اینها به نظر من دلایل سطحی و ظاهری است. ماجرا عمیقتر از این حرفهاست. اگر حرفهای اسلاوی ژیژک، نظریه پرداز و جامعه شناس اسلونیایی را درباره ی رابطه ایدئولوژی با توالتهای فرهنگی را در اروپا خوانده باشید، میفهمید که منظرم چیست.

شخصا فکر میکنم ظهور فرهنگ دمپایی نشانه ی تغییرات عمیق تری است که میتواند موضوع پژوهشهای فرهنگی جالبی باشد. مثلا میتواند نشانه ی این باشد که تمایز میان فضای کار و فضای زندگی کمرنگتر ا قبل شده. یا مثلا نشانه این باشد که داریم فضاهای آلوده را به رسمیت میشناسیم و می پذیریم، ولی آنها را کاملا تفکیک می کنیم. یا شاید نشانه این است که کار کردن جدی تر از قبل شده و در نتیجه برای افزایش بازدهی نیاز به راحتی بیشتری است. یا حتی برعکس، شاید نشانه راحت طلب تر شدنمان باشد و اینکه میخواهیم بدون زحمت و سختی کشیدن به هدفهای مادی مان برسیم. یا ممکن است نشانه این باشد که تشخص ظاهری و شیکی و آراستگی آن قدر مهم شده که دیگر تحمل فیزیکی آن را برای بیشتر از دو سه ساعت نداریم.

بهر حال بررسی این پدیده نوظهور کار پژوهشگران مطالعات فرهنگی و انسان شناسی و جامعه شناسی است. ولی هر چه هست نمیتوان انکار کرد که رابطه ما با لباس، فضای کار، حریم خصوصی ، و آلودگی تغییرات جالبی کرده است و این دمپایی های بدترکیب نشانه های این تغییراتند.

منبع: همشهری جوان

Share on Google+Share on FacebookTweet about this on Twitter

درود بر کافه، مرگ بر کِچاپ

تهران پر از کافه های جور واجور شده است، بخصوص در مرکز شهر. با تمهای مختلف، دکوراسیون داخلی و نورپردازیهای مختلف، و موسیقیهای گوناگون. اما بجز چند استثنا همه در یک چیز مشترکند و آن هم کیفیت بد خوراکیها و سرویس غیرحرفه ای است.

با اینکه قهوه از همین منطقه دنیا که ما هم هستیم به اروپا رسیده است، اما حالا کافه و کافه رفتن تبدیل به مفاهیمی شده اند که انگار در این ١٠،١۵ سال اخیر به ایران رسیده است.

ولی مثل خیلی چیزهای دیگر باز هم فقط ظاهرش وارد شده، نه باطنش. اصل ماجرا در یک کافه قدیمی در هر جای اروپا کیفیت قهوه و اسنکها و شرینیها و احیانا غذاهاست. و البته سرویسی که کارکنانش باید با دقت و احترام کامل به مشتریها بدهند. اتفاقا در بیشتر کافه های قدیمی اروپا نه از موزیک خبری هست و نه از دکوراسیون و نورپردازی شیک.

کافه های اروپایی مکانهایی بسیار متواضع هستند با دکوراسیون ساده و قدیمی  که صبح بسیار زود باز میکنند تا کسانی که میخواهند سرکار بروند بی قهوه نمانند. معمولا هم موسیقی در آنها نیست و باسروصدای طبیعی مردم میچرخد. حتی گاهی صبحها کافه دار رادیویش را روشن میکند تا اخبار گوش دهد. در این کافه ها قهوه و خوراکی مهم است، نه ادا و اصولهایی که به نظرم از آمریکا وارد اروپا شده. برای همین خیلی ها اصلا قهوه (معمولا یک فنجان کوچک اسپرسو) را ایستاده و روی پیشخوان و بسیار سریع می نوشند و می روند دنبال کارشان.

اتفاقا اگر قهوه را ایستاده بنوشید ارزانتر هم در می آید، چون دیگر میز و صندلی اشغال نمی شود و پیشخدمتی هم لازم نیست دنبال سفارشهایتان بدود.

ولی حالا در تهران همه جا را ادا و اصول آنگلوساکسون گرفته است. من مشکلی با دکوراسیون زیبا و موسیقی خوب ندارم، ولی مهمترین جنبه یک کافه خوب قهوه و غذای آن است. نه این چیزهای آبکی و بدمزه و بدبو و گاهی سوخته که در بیشتر کافه های تهران به اسم اسپرسو (و مشتقاتش) به آدم می دهند.

البته باز قهوه به نسبت به دیگر خوراکیهایی که در تهران سرو می شود ساده تر است. ولی وای به حال تان اگر چیز دیگری هم سفارش دهید. آب میوه ها را پر یخ میکنند یا تویشان آب میوه های صنعتی میریزند. شیرینیها زیادی شیرینند. نانها بیاتند. غذاها آنقدر من درآوردی اند که هیچ جای دنیا بجز در خابگاههای پسرانه پیدا نمی شوند و معمولا هر چیزی می توانند باشند با انبوهی پنیر ذوب شده پیتزا و سس گوجه فرنگی یا همان کِچاپ ملعون.

اصلا نمیدانم آمریکاییها چطور کچاپ را وارد زندگی ما کردند که یکی از بدترین اختراعات بشری است. بویش تمام بوهای دیگر را خنثی میکند و مزه اش مزه های دیگر را. و همزمان بخاطر شکر زیادش یکی از ناسالمترین چیزهای دنیا است. اتفاقا همیشه هم همراه با چیزهای ناسالم دیگر خورده می شود که پر از روغن اند.

در جنوب اروپا یعنی فرانسه و ایتالیا و اسپانیا و پرتغال اصلا اگر اسم کچاپ را بیاورید کتک می خورید. چه رسد به اینکه بخواهید مثلا در ایتالیا روی پیتزایتان کچاپ بریزید. در این صورت باید منتظر اعدام در میدان اصلی شهر باشید.

بگذریم. دل همه کسانی که برای مزه ها و طعم ها احترام قائلند به قدری از دست دیکتاتوری کچاپ خون است که نمی دانید. اگر من وزیر بهداشت بودم که کلا تولید و فروش آن را ممنوع می کردم.

از کچاپ که بگذریم، وضعیت غذاهای دیگر کافه ها هم معمولا افتضاح است. همه شان دوست دارند غذاها و اسنک های خارجی سرو کنند، ولی معلوم نیست بر اساس کدام دستور غذا و با کدام مواد اولیه. واقعا بهتر است یک نان و پنیر ساده و میرزاقاسمی خوب داشته باشند تا این پاستاهای اشتباه و سوشی های بیمزه و املتها و ساندویچ های من درآوردی…

وقتش است از قرتی بازی عبور کنیم و به باطن کافه ها بپردازیم. برای اولین قدم بد نیست چند آدم طعم شناس شروع کنند به بررسی و نقد کافه ها در رسانه ها بر اساس کیفیت غذایشان.

Show details

Share on Google+Share on FacebookTweet about this on Twitter

بزرگراهی به قلب‌های غربی

هفت، هشت سال پیش در یک میهمانی تولد دوستانه در شهر تورنتوی کانادا با یک واقعیت غیرمنتظره آشنا شدم: تهاجم فرهنگی جمهوری اسلامی به غرب.

ماجرا این بود که وسط میهمانی یک دفعه کسی رفت و آهنگی را از بنیامین گذاشت. «دنیا دیگه مثل تو نداره». شگفت زده شدم. همه آن را حفظ بودند و با آن می‌خواندند. و من نه تنها حتی اسم بنیامین را تا آن لحظه نشنیده بودم، بلکه اصلا نمی‌دانستم موسیقی پاپ این قدر جدی شده و فراتر از مرزهای ایران دارد حرکت می‌کند.

شما یادتان نیست، ولی یک روز بود که رادیو پیام وجود نداشت، و تاکسی‌ها فقط موسیقی لوس‌آنجلسی پخش می‌کردند. موسیقی‌ای که در استوذیوهای لوس آنجلس تولید می‌شد، اما مصرف در میهمانی‌ها و عروسی‌ها و تاکسی‌های داخل ایران.

دقیقا نمی‌دانم سیاست فرهنگی جمهوری اسلامی درباره‌ی موسیقی پاپ در چه نهادی و تحت تاثیر چه کسانی تغییر کرد. ولی اگر اشتباه نکنم، اولین نمونه‌های تولیدیِ این موسیقی در تلویزیون و در زمان علی لاریجانی و تحت مدیریت علی معلم پخش شد. لحظه‌ای که خشایار اعتمادی لب به شعر احمد شاملو باز کرد و با صدای مردانه و خش‌دارش اعلام کرد که «من بهارم، تو زمین»، برای هر کس که آن را شنیده بود، غیر قابل باور بود. خیلی‌ها که اصلا فکر کرده بودند اشتباهی رخ داده و تلویزیون صدای یک خواننده‌ی لوس آنجلسی را به سهو روی آنتن فرستاده است.

هر چه بود، این سیاستِ هوشمندانه‌ی جدید موجب شد تا نظام پس از حدود ده سال به سرعت رشته‌های احساس میلیون‌ها جوان پساانقلابی ایرانی را از لوس آنجلس جدا کند و از طریق موسیقی بزرگ‌راهی به این چند میلیون قلب جوان باز کند.

البته از انصاف نگذریم، علی لاریجانی یک نمونه‌ی موفق دیگر هم در تغییر سیاست فرهنگی در قبال ویدیو دارد. او بود که در زمان ریاستش بر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در اوایل دهه‌ی هفتاد ویدیو را از یک ابزار حرام به ابزاری مباح تبدیل کرد و پایه‌های شبکه‌ی توزیع خانگی فیلم و و ویدیو را (با چرخش مالی عظیم امروزش) ریخت. (آدم گاهی با خودش فکر می‌کند کاش مسوولیت سیاست‌گذاری اینترنت را هم به او داده بودند.)

دو دهه پس از آن تغییر سیاست، حالا موسیقی پاپ ایرانی به یک صنعت جدی فرهنگی تبدیل شده است. نه تنها از نظر اقتصادی کاملا روی پای خودش است و ده‌ها هزار شغل سودآور ایجاد کرده است، بلکه حوزه‌ی تاثیرگذاری‌اش از مرزهای ایران بسیار فراتر رفته است.

حالا گروه‌های موسیقی پاپِ محصول جمهوری اسلامی صدها کنسرت کوچک و بزرگ در اروپا و آمریکا و آسیا برگزار می‌کنند و آن قدر محبوب شده‌اند که حسادت موزیسین‌های لوس‌آنجلسی را برانگیخته‌اند. کار به جایی رسیده که حتی رادیوها و تلویزیون‌های ضد نظام هم چاره‌ای جز پخش موسیقی مجاز جمهوری اسلامی ندارند و در برنامه‌های معرفی تازه‌های موسیقی‌شان آن‌ها را معرفی، نقد و بررسی می‌کنند.

مرتضی آوینیِ شهید زمانی از فردریش نیچه نقل قول می‌کرد که باید خانه‌هایمان را در دامنه‌ی آتشفشان بسازیم. می‌گفت فرهنگ را باید با تولید هدایت کرد نه با منع. باید خطر کرد و همیشه بیدار بود و از دنیا یاد گرفت و بر اساس ارزش‌های خود کار کرد.

نتیجه‌ی سیاست‌گذاری درخشانِ موسیقی پاپ –با همه‌ی اشکالاتش– حالا موجب شده که نه تنها قلب‌های تمام جوانان ایران، بلکه قلب صدهاهزار ایرانی مهاجرِ نسل دوم و سوم در سراسر دنیا نیز تحت نفوذ غیر مستقیم جمهوری اسلامی قرار بگیرد. موسیقی پاپ ایرانی کم کم دارد از مخاطبان ایرانی فراتر می‌رود و طرفدارانی از همه جای دنیا پیدا می‌کند. این سرمایه‌ای بسیار بزرگ و ظرفیتی بسیار ارزشمند است که باید آن را فهمید و اجازه داد تا به جنگ نیروهای هولناکی که دنیا را از ایران می‌هراساند برود.

با ورشکستگیِ سینما، موسیقی موثرترین ابزار دیپلماسی عمومی ایران در این روزها است. جدی‌ترش بگیریم.

منبع: همشهری جوان

Share on Google+Share on FacebookTweet about this on Twitter

آمریکاشناسی برای همه

نمی‌دانم درباره‌ی سریال «خانه‌ی پوشالی» چیزی شنیده‌اید یا نه. سریالی آمریکایی درباره‌ی یک عضو جاه‌طلب کنگره‌ی آمریکا (با بازی کوین اسپیسی) که با همدستی زنش می‌خواهد به بالاترین موقعیت‌های ممکن در نظام سیاسی آمریکا برسد و در این راه دست شیطان رااز پشت می‌بندد.

این روزها که خبرهای تلاش اوباما را برای بیرون آوردن سالم توافق جامع اتمی با ایران از کنگره می‌خوانم، همه‌اش این سریال جلوی چشمانم است. راستش کمتر فیلم یا سریالی را می‌شناسم که این چنین عریان و همزمان هنرمندانه قواعد ماکیاولیستی پشت پرده‌ی سیاست‌گذاری در آمریکا (و البته بسیاری کشورهای دیگر در دنیا) را نشان بدهد.

مثلاً چند روز پیش چاک شومر، یک سناتور بسیار بانفوذ دموکرات از استان نیویورک، بطور غیرمنتظره‌ای اعلام کرد که مخالف توافق اتمی با ایران است. این خبر را شاید شنیده باشید و می‌دانید که برای اوباما چقدر سنگین است که یکی از مهم‌ترین هم‌حزبی‌هایش روی او را زمین بیندازد. ولی احتمالاً نشنیده‌اید که آقای شومر با وجود یک گفتگوی مفصل با شخص اوباما و سه ساعت جلسه با جان کری و معاون‌هایش و جواب‌های آنان به ۱۴ صفحه سؤال، حاضر نشده از توافق حمایت کند. شومر در عوض ترجیح داده طرف ۶۰ نفری را که لابی صهیونیستی در آمریکا (مشهور به اِی‌پک) برای قانع کردن او فرستادند را بگیرد و با توافق مخالفت کند. به‌ویژه که این لابی در چند هفته‌ی اخیر موسسه‌ای را با نام »شهروندان برای یک ایران غیراتمی« تاسیس کرده که ۲۵ میلیون دلار بودجه برای تبلیغ علیه توافق با ایران در این چند هفته در اختیار دارد.

اما چیزی که من را شگفت‌زده کرد، مخالفت شومر با این توافق نبود. به هر حال او یکی از موافقان حمله‌ی نظامی به عراق نیز بوده است و از این حیث خیلی‌ها پیش‌بینی می‌کرده‌اند که شومر با توافق ایران مخالفت خواهد کرد. در واقع، جمله‌ی جاش ارنست، سخنگوی کاخ سفید، به نیویورک تایمز بود که مرا شگفت‌زده کرد.

ارنست کمی قبل از اینکه شومر مخالفتش را با توافق اعلام کند، گفته بود «فکر نمی‌کنم دولت در لابی‌گری [برای قانع کردن شومر] کم آورده باشد… ولی ما مطمئناً در خرج کردن پول کم آورده‌ایم.»

نمی‌دانم که عمق فاجعه‌ی سیستم سیاسی آمریکا را از این آشکارتر می‌توان نشان داد یا نه. ولی به هر حال دیدن نسخه‌ی دوبله و آماده شده‌ی »خانه‌ی پوشالی« در صدا و سیمای جمهوری اسلامی می‌تواند برای آدم‌های غیرسیاسی هم این فاجعه را به شکلی ماندگار به تصویر بکشد.

منبع: همشهری جوان، شماره ۵۱۶، ۲۴ مرداد ۱۳۹۴

Share on Google+Share on FacebookTweet about this on Twitter

مرتضی آوینی: شده‌ها و بوده‌ها

شهادت همان‌ اندازه که آدم‌ها را زنده نگه می‌دارد، آن‌ها رادر ذهن‌ها ایستا و فیکس می‌کند. مرتضی آوینی نیز متفکر زنده‌ای است که در یک زمان ثابت نگاه داشته شده است. طنز روزگار است که یکی از پویا‌ترین جوانان عصر خمینی که همیشه درحال آموختن و تجربه کردن بود و در نتیجه مرتب در حال تحول، این‌گونه در یک قاب عکس منجمدشود. عکسی که یک روز قبل از کشته شدن، دست به سینه با پیراهن جین و کت خاکی رنگ و ریش و موهای بلند و نیازمند به سلمانی و لبخند پرغرورش، انگار آگاهانه برای پس از شهادت،گرفته بود.

من مرتضی آوینی را از اواخر دوران راهنمایی و از مجله‌ی سوره کشف کردم و چند سال طول کشید تا فهمیدم او سازنده‌ی مستندهای شب جمعه‌ی روایت فتح است. آن سالها تقریباً تمام مجله‌ها را می‌خواندم و به شدت شیفته‌ی فیلم و سینِما بودم و سوره را همدر ابتدا بخاطر مطالب سینماییش کشف کردم -و البته طراحی گرافیک و تایپوگرافی زیبایش در زمان مدیریت هنری رضا عابدینی- ولی کم‌کم به مطالب دیگرش نیز علاقمند شدم. هرچند که چندان از مطالب تئوریک و فلسفی‌‌اش سر در نمی‌آوردم و هرچند می‌دیدم چقدر منتقد تفکر راست‌گرای حاکم بر فضای آن سالها بود، باز هم می‌خواندمش. خوب یادم هست سرمقاله‌ی تند آوینی را بر سیاست‌های فرهنگی وزیر ارشاد وقت، سید محمد خاتمی، و مطالبی که در نقد تفکر عبدالکریم سروش و کیهان فرهنگی و مجله‌ی کیان منتشر می‌کرد. اما زیاد سر در نمی‌آوردم دعوا بر سر چیست و مطالب سینمایی‌اش برایم از هم مهمتر بود. (مسعود فراستی و سینِمای هیچکاک و خیلی افراد و چیزهای دیگر را از آنجا شناختم که موجب شد در سالهای پس از آن هم دنبالشان کنم.)

اما در سالهای آخر دبیرستان متوجه شدم که آوینی و سوره بجز اختلاف نظرهایی که با انقلابیان راست‌گرا از یک طرف و ضدانقلاب چپ و راست از طرف دیگر داشتند، یک گروه منتقد سرسخت تازه هم از میان انقلابیان تندرو پیدا کرده‌ که آوینی را متهم به انحراف و خیانت و بریدن از اصول اسلام و انقلاب می‌کردند. این در اوج سالهایی بود که روزنامه‌ی کیهان به مدیریت مهدی نصیری با محوریت موضوع تهاجم فرهنگی، بحث‌هایی را در این باره به راه انداخته بود و با حمله‌های تند به افکار -و البته زندگی شخصی- نویسندگان منتقد یا مخالف انقلاب اسلامی جوی سنگین ایجاد کرده بود. آوینی این روش نقد را برخاسته از گرایش‌های سیاسی گردانندگان کیهان می‌دانست و از آن فاصله می‌گرفت (سرمقاله‌ی خرداد ۱۳۷۱). او در مصاحبه‌ای با مهدی نصیری، مدیرمسوول و سردبیر وقت کیهان، در آذر ۱۳۷۰ -در بخشی که به نام «آزادی قلم» در سوره راه انداخته بود و از افراد گوناگون با نگرش‌های متفاوت نظر می‌گرفت- به وضوح روش کیهان را سطحی و روزمره و دارای اثر عکس و نقض غرض ارزیابی می‌کرد.

همین نگرش سیاسی و سطحی منجر به نقدهای تند کیهانیان بر توجه آوینی و سوره به سینمای آمریکا، نگاه فرامحلی‌اش به نوع مسلمانی مبارزان مقاومت بوسنی، و جمعی از نویسندگان و هنرمندان نه چندان حزب‌اللهی‌ای بود که در سوره جمع کرده بود. برای من جالب بود که آوینی چطور در محافل ادبی و دانشگاهی به عنوان یک حزب‌الهی تندرو طرد می‌شد و همزمان در محافل حزب‌الهی او را از دایره‌ی خودی‌ها کم‌کم بیرون می‌گذاشتند. این موقعیت نشانه‌ی استقلال رأی و پرهیزش از سیاست‌ورزی جناحی بود و از او شخصیتی بسیار جذاب در ذهن من می‌ساخت.

در بیست و یکم فروردین، وقتی به شدت درگیر آماده شدن برای کنکور علوم انسانی بودم، با خبر شهادت مرتضی آوینی از خواب عصرگاهی بیدار شدم. این خبر تا عمق وجودم را لرزاند. بدون اینکه آوینی را هرگز از نزدیک دیده باشم، حس کردم یکی از عزیزترین آدم‌های زندگی‌ام را از دست داده‌ام. جوری که فردا یا پس فردایش برای مراسم تشییع پیکرش از حوزه‌ی هنری تا بهشت زهرا رفتم و تا سالها بعد هم که در ایران بودم مرتب بر سر مزارش می‌رفتم. آوینی برای من از همان زمان به برادر بزرگ‌تری تبدیل شد که در زمان حیاتش هرگز او را ندیده بودم و دلم می‌خواست هرچه می‌توانم درباره‌اش بیشتر بدانم و مسیر زندگی‌اش را بشناسم. مثل یک مرید عاشق، همه جا در داخل و خارج از ایران دنبال نشانه‌های او می‌گشتم. هرکس تکه‌ای از پازل شخصیت او را به دستم می‌داد و سالها طول کشید که توانستم یک تصویر کلی از او به دست بیاورم.

یکی دو سال پیش از بازگشتم به ایران، و پس از سفرها و مطالعات تازه‌ای که مرا به درکی تازه از اهمیت انقلاب اسلامی ایران رسانده بود، حس کردم که این تصویر کلی دیگر شکل گرفته است. مطلبی در وبلاگم با عنوان «سه مرتضی آوینی» نوشتم و در آن برداشتم را از مسیر فکری و عملی سید مرتضی آوینی به اختصار شرح دادم.

***

به زعم من مهمترین ویژگی شخصیتی آوینی، تفکر، پرهیز از سطح‌ها و ظاهرها، عدالت‌خواهی و مردم‌گرایی، و در عین حال زندگی بر اساس احساسات قلبی است. زندگی او را می‌شود به سه دوره‌ی پیش از کشف امام خمینی، دوره‌ی جهاد و جنگ و دوره‌ی پس از جنگ تقسیم کرد.

او در این سه دوره تغییرات بسیاری کرده است، اما شخصیت و اصول او ثابت است. کامران آوینی در دوران دانشجویی در دانشگاه هنرهای زیبای دانشگاه تهران شیفته‌ی موسیقی جدی غربی، نقاشی و رمان و شعر و سینمای معاصر، فلسفه و عرفان غالب آن روزگار است. عاشق‌پیشه و سیاست‌گریز است. تا جایی که تازه پنج، شش ماه پس از انقلاب است که روح الله خمینی را از طریق دوست و مستاجرش، «فرهاد مهراد»، می‌شناسد و ابر-انسان گمشده‌اش را در چشمان نافذ و کلام ساده‌ی آن پیرمرد زیبا می‌یابد. کسی جز نزدیکان او نمی‌داند که این کشف چگونه آوینی ۳۲ ساله را جذب انقلاب و اسلام کرد و او را به مناطق محروم و جبهه‌های دفاع کشاند. (کاش روزی نامه‌های مرتضی از تهران به برادرش محمد در آمریکا درباره‌ی شیفتگی‌اش به امام خمینی منتشر شود.)

اما گرایش‌های ضدسرمایه‌سالارانه‌ی او و مطالعات عرفانی و باطن‌مدارانه و مطالعات فلسفی ضدمدرنیته در او کاملاً آشکار است. او از زاویه‌ای کاملاً فلسفی و عرفانی دفاع نظامی ایران در برابر حکومت صدام حسین -و البته شرق و غرب- را تفسیر می‌کند و هرگز به جزییات زمان‌مند و تحلیل‌های فنی و سیاسی از جنگ توجهی نشان نمی‌دهد. همین است که روایت فتح را بی‌زمان و بی‌مکان کرده است، تا جایی که تبدیل به مهمترین جلوه‌ی فرهنگی قابل مطالعه در دانشگاه‌های اروپا و آمریکا شده است.

روایت فتح آوینی روایت انسانی است که از عقلانیت دوران روشنگری عبور کرده است و دوگانه‌ی دکارتی سوژه و ابژه را زیر سؤال برده است. انسانی که دیگر مرکز و محور عالم نیست و از همین زاویه دیگر از مرگ هراسی ندارد. انسان پسامدرن، انسان پساانسان‌محوری.

پس از پایان جنگ و درگذشت ابر-انسان محبوبش، خمینی کبیر، آوینی کم‌کم با این واقعیت آشنا می‌شود که شرایطی که منجر به ظهور انسان پسامدرن شده بود، دیگر پایان یافته است. نگاهی به پیرامونش می‌اندازد و می‌بیند انقلاب درونی‌ای که در وجود او و بسیاری هم‌نسلانش رخ داده بود، در بسیاری از جوانانِ بزرگ‌شده در دوران جنگ رخ نداده است. درمی‌یابد که بخش بزرگی از مسوولین سیاسی در دولت وقت درک نکرده‌اندکه انقلاب اسلامی یک دست‌به‌دست شدن ساده‌ی حکومت و تغییرات ارزشی نیست. انقلاب برای آوینی، شورشی علیه مدرنیته و تلاشی برای برقرار کردن نسبت‌های جدید با دنیای بیرون است. از همین زاویه تمام تلاشش را برای بازتعریف پایه‌های تئوریک انقلاب اسلامی می‌گذارد و هرچند که مجله‌ی سوره قرار بوده است ماهنامه‌ای برای هنر و فرهنگ انقلابی باشد، آوینی بخش مهمی از آن را به جایگاهی برای تبیین نظری انقلاب و ولایت فقیه تبدیل می‌کند.

آوینی آن‌قدر نگران پایه‌های تئوریک انقلاب است که سعی می‌کند فضایی را هرچند کوچک در ماهنامه‌ی سوره برای مباحثه درباره‌ی این موضوعات به راه بیندازد. او با وجود آنکه هرگز به شکل اصولی و آکادمیک فلسفه‌ی اسلامی یا غربی را نخوانده است، خود را ملزم به پاسخگویی به دو جریان سکولار چپ و راستِ مخالف انقلاب و جریان راست‌گرای مسلمان می‌کند. او باید یک تنه درباره‌ی موضوعات متعددی مانند آزادی، دموکراسی، توسعه، فقه، عدالت و تعهد با صاحبان نظرات رقیب مباحثه کند. طبیعتاً بدون پشتوانه‌ی منسجم آکادمیک یا حوزوی و بدون دسترسی به محافل و مباحثات نظری علوم انسانی در اروپا و آمریکا، چنین نبردی غیرممکن است. اما آوینی سعی می‌کند با استفاده از مطالعات دوران جوانی‌اش حداقل آغازکننده‌ی راه باشد و امیدش به آینده‌ای است که جوانانی معتقد به انقلاب و اسلام پیدا شوند تا بتوانند چنین پشتوانه‌های نظری را تولید کنند.

همین جا است که بعد دیگری از شخصیت آوینی رخ می‌نمایاند. او به شکلی نادر (حتی در استانداردهای امروزین) دیالوگی را با افکار رقیب آغاز می‌کند و بدون ملاحظات سیاسی و جناحی مرسوم و با تسامح و مدارایی کم‌یاب از طرفی تلاش می‌کند همفکرانی را که در حوزه‌های گوناگون در حداقلی از اصول با او اشتراک فکری دارند، فارغ از میزان پایبندی‌های شرعی و تعهد انقلابی‌شان به کار گیرد و جبهه‌ای فکری را بر اساس جذب حداکثری تاسیس کند. او بخاطر تجربه‌های پیشین و شخصیت آزادمنش و باطن‌گرایش، تنها متفکر انقلابی‌ای است که ظرفیت جذب این افراد گوناگون را دارد، چرا که می‌تواند با هر کدام از آن‌ها رفاقت و همدلی کند. (پس از بیست سال هنوز هم افرادی چون او نایابند.)
روی همین حساب است که راهش را از امثال کیهان که دنبال اثرگذاری سریع و سطحی و منافع کوتاه‌مدت سیاسی هستند، جدا می‌کند. او در پایان سرمقاله‌ای با موضوع تهاجم فرهنگی می‌نویسد:

«از آنجا که سردمدار این مباحث روزنامه کیهان است، این توضیح از جانب ما ضروری است که طریق ما، مستقل و متفاوت از روزنامه کیهان است. ما همواره از این مفهوم تحزب گریخته‌ایم و اجازه نداده‌ایم که هیچ ضرورت سیاسی، هر چند بحق، بر کارمان سایه بیندازد. نه از آن لحاظ که سیاست را منتزع ار هنر و فرهنگ بدانیم، بل از آن جهت که شانیت هنر و فرهنگ چنین اقتضا دارد؛ اگر چه خواه نا خواه، هیچ اثر هنری و یا فرهنگی نمی‌تواند هویت سیاسی نداشته باشد. هنر و فرهنگ را همچون ابزاری برای کار سیاسی نگریستن، بی رو دربایستی سیاست‌زدگی است و از سر جهل نسبت به حقیقت هنر و فرهنگ برمی‌خیزد. ما از این معنای تحزب گریخته‌ایم و باز هم خواهیم گریخت و بنابراین توجه خاص ما به این موضوع -اسلامیت یا جمهوریت- از سر درد است نه از قبل تحزب و سیاست‌زدگی و با پشتیبانی از روزنامه‌ کیهان.» (سرمقاله‌ی سوره، خرداد ۱۳۷۱)

آوینی به جد معتقد است که حقیقت تنها از به هم خوردن آرای گوناگون سر بر می‌آورد و تنها راه تضمین ادامه‌ی مسیر انقلاب اسلامی همین دیالوگ جدی و صریح و اخلاقی با نظرات رقیب است، که منجر به تولید و تقویت تفکر انقلابی خواهد شد. او بر این باور است که تقابل با غرب «ما را ورزیده می‌کند و حقیقت دین را چه در مقام نظر و چه در مقام عمل به منصه ظهور و نزول در عالم تفصیل می‌کشاند و نردبان تعالی فرهنگ اسلام واقع می‌شود.» (سرمقاله سوره، تیر ۱۳۷۱) در نتیجه حتی با مقالات نشریات فارسی‌زبان خارج از کشور وارد بحث می‌شود و با نقل قول‌های مفصل، آن‌ها را به نقد می‌کشد. او به صراحت در مقاله‌اش «تجدد یا تحجر» (خرداد ۱۳۷۰) خطاب به وزیر ارشاد وقت می‌نویسد که «دگراندیشان و نویسندگان سکولار باید آزاد باشند»، اما شکایت می‌کند که چرا دولت وقت از نویسندگان و هنرمندان انقلابی حمایت لازم را نمی‌کند. دفاع او از فیلم منتقدانه‌ی از کرخه تا راین و از آزاد شدن ویدیو و استقبالش از پیدایش شبکه‌های ماهواره‌ای و پندهایی که با استفاده از عبارت فردیش نیچه (زندگی در دامنه‌ی آتشفشان) می‌دهد، همه نشانه‌های ایمان عمیق او به حقانیت انقلاب اسلامی و ظهور این حقانیت از میان تضارب افکار است.

مرتضی آوینی در عین حال بسیار مردم‌گرا است، بدون اینکه عوام‌زده یا نخبه‌پرست باشد. فعالیتهایش در جهاد سازندگی و نگاهی که به اقشار فرودست جامعه در جنگ دارد، و بعدتر در نگاهی که به سینِما به عنوان هنری مردمی و به تئاتر به عنوان هنری مختص طبقه‌‌ی بالای جامعه دارد، این نگاه را نشان می‌دهد. در عین حال، نقدهایی که بر سریال‌های عوام‌زده‌ی تلویزیون وارد می‌کند، نشان می‌دهد چقدر با عوام‌زدگی ناسازگار است.

با توجه به ظرفیت محدود سوره، حیطه‌ی سینِما در عمل به مهمترین و موثرترین جنبه‌ی هم‌آوردی فکری با نظرات رقیب تبدیل می‌شود. آوینی به کمک مسعود فراستی و چند نفر دیگر نقدی پیگیرانه و اثرگذار را بر سیاست‌های دولت وقت در حمایت از سینمای هنری فارغ از تماشاگر و اورینتالیستی و اروپایی‌پسند (که در اصل تبدیل به موثرترین ابزار دیپلماسی عمومی ایران در دوران جنگ شده بود تا اینکه هنری بومی باشد) آغاز می‌کند. از این زاویه است که سینمای داستانگو و تجاری آلفرد هیچکاک و جان فورد را، که همزمان لایه‌های جدی آگاهانه یا ناآگاهانه‌ی تئوریک و ارزشهای غیرمتظاهرانه‌ی هنری دارند، در مقابل سینمای روشنفکرانه‌ی نخبه‌پسندِ متظاهرانه‌ی اروپای شرقی و غربی علم می‌کنند.

***

بزرگترین امتیاز آوینی، در کنار اصالتی که به فرهنگ در برابر سیاست و به گفتگو و مدارا در برابر تک‌گویی و به رسمیت نشناختن رقیب می‌دهد، این است که او یک انقلابی و مسلمانِ «شده» است.

او اسلام و انقلاب را به شکلی آگاهانه کشف و انتخاب می‌کند و با کسانی که همیشه مسلمان و انقلابی بوده‌اند تفاوت جدی دارد. او پیش از کشف امام خمینی نه مسلمان متشرعی بوده و نه شرکتی در فعالیت‌های انقلابی داشته است. (البته می‌توان دیدگاه منتقدانه‌ی او را به سیاست‌های فرهنگی و اقتصادی دوران پهلوی به آسانی در نقدهایی که بر هنرمندان مدرنیست پس از انقلاب نوشته است دریافت.) اما همین «شدگی» آوینی است که به او نفوذ کلام، ثبات قدم و اعتماد به نفس می‌دهد. اگر چنین نبود، مانند بسیاری از انقلابییانِ «بوده» با اندک تماسی با تفکر یا سبک زندگی غربی دچار تردید شده و به جمع پشیمانانِ ترکِ وطن کرده می‌پیوست. اما در «شدگی» قدرتی است که آوینی را، مانند برخی دیگر از شخصیت‌های «شده‌«ی انقلاب از قبیل جلال آل احمد و مصطفی چمران، به الگو تبدیل می‌کند. او چند ماه پس از انقلاب اسلامی، خود به انقلابی درونی می‌رسد و تمام مظاهر زندگی پیش از انقلاب درونی‌اش را آتش می‌زند. مانند بسیاری از افراد نسل اول انقلاب که همین مسیر را کم و بیش طی کرده‌اند و در نتیجه طوفان‌های مختلف، آن‌ها را به این سو و آن سو نمی‌کشاند.

به نظر من، دلیل علاقه‌ی خاص مقام رهبری نیز به آوینی از «شدگی» او می‌آید. آیت‌الله خامنه‌ای به دلیل تماس و شناختی که با محافل روشنفکری و دانشگاهی پیش از انقلاب داشته است، ارزش «شدگی» امثال آل احمد و آوینی را بیشتر از هرکسی می‌داند. او هم مثل آوینی نگران پایه‌های نظری انقلاب اسلامی برای نسل جوان پس از جنگ است و به صبر، عمق، جذب، فرهنگ، هنر و تضارب افکار ایمان دارد. از همین روست که به شکلی (هنوز) بی‌سابقه در مراسم تشییع پیکر آوینی شرکت می‌کند و به او لقب سید شهیدان اهل قلم می‌دهد.

آوینی با ایستایی میانه‌ای ندارد. مدام در حال خواندن و تجربه است و مدام ورودی‌های جدید روی او تأثیر می‌گذارند. او پس از چهل سالگی و در دو، سه سال آخر عمرش از فضای جنگ و کسانی که در همان فضا جامانده‌اند فاصله می‌گیرد و همزمان با بزرگ‌تر شدن فرزندانش بدون اینکه در اعتقادات اصولی‌اش سست شود، روحیه‌ی نرم‌تر و مداراگرتری از خود نشان می‌دهد و با دایره‌ی بزرگتری از روشنفکران منتقد انقلاب وارد دیالوگ صریح می‌شود. در عین حال تبدیل به پناهگاهی برای هنرمندان انقلابی مانند ابراهیم حاتمی‌کیا می‌شود که می‌داند اگر توسط انقلابیان تندرو طرد شوند، از انقلاب فاصله می‌گیرند و سرنوشتی مانند امثال محسن مخملباف می‌یابند.

***

بیست و دو سال از شهادت سید مرتضی آوینی می‌گذرد و به نظر من هنوز جای خالی او به عنوان یک متفکر و مدیر فرهنگی و هنری انقلابی پر نشده است. شاید هم به این زودی‌ها پر نشود، چرا که در دوره‌ی استقرار جمهوری اسلامی از یک طرف نسل «شده»‌ها دارد از بین می‌رود و از طرف دیگر، در دوران تسلط ظاهر با باطن، «بوده»ها چشم دیدن«شده‌«ها را ندارند.

منبع: نقد سینما

Share on Google+Share on FacebookTweet about this on Twitter

انقلاب برای نسل اینستاگرام

خانم رابین رایت (که البته ربطی به بازیگر سریال مشهور »خانه پوشالی« ندارد) هفته پیش در هفته نامه نیویورکر مطلبی مفصل درباره‌ی این روزهای شهر تهران نوشت. او در آن استدلال کرده که انقلاب ایران به بحران میانسالی رسیده و دیگر فقط نسل اول انقلاب اسلامی است که به دنبال آرمانهای آن (از جمله شعار «نه شرقی و نه غربی») است و با از میدان خارج شدن این نسل چیزی از آرمانهای انقلاب باقی نمی ماند. تصویرسازی شیطنت‌آمیزی هم بالای مقاله‌اش منتشر شده که نشان می‌دهد ایران و آمریکا یواشکی روی دیوار محل سفارت آمریکا با هم دست می‌دهند.

ولی آیا حق با خانم رایت و مجله‌ی نیویورکر است؟ آیا آرمان‌های انقلاب را تنها نسل اول آن حمل می‌کنند؟ آیا انقلاب توانسته اسلامی است آرمان‌هایش را به نسل‌های پسین منتقل کند؟

همین خانم رایت دو، سه هفته‌ی پیش در مقاله‌ی کوتاه‌تری در نیویورکر به ماجرای تشییع غیرمنتظره‌ی شهدای غواص اشاره کرده بود. به اینکه چرا ایرانی‌ها آمریکا را بخاطر سکوت و حمایت عملی‌اش از صدام حسین در سالهای آخر جنگ و استفاده‌اش از بمب‌های شیمیایی نمی‌بخشند. همین‌طور نوشته بود که در این مراسم از همه‌ی گروه‌های سنی، اجتماعی و سیاسی و اقتصادی حاضر بودند و به احترام جمعیِ مردم ایران به شهدای دفاع مظلومانه‌ی هشت ساله اذعان کرده بود.

حالا چطور همین نویسنده می‌تواند با سر زدن به پارک آب و آتش و صحبت کردن با چند جوان ایرانی به این نتیجه برسد که انقلاب در حال افول است؟

مشکل به نظرم از ظاهربینی خانم رایت و خیلی‌های ماست که مثل او فکر می‌کنیم. بله، ظاهر چوانان ایرانِ امروز، مانند خیلی جاهای دنیا، غربی شده است. پوشیدن و خوردن و آشامیدن و تفریح کردن و بسیاری جنبه‌های دیگر زندگی نسل‌های جدیدتر ایران در مقایسه با گذشته تغییر کرده است. خیلی از مردم هم بخاطر کمبودها و بی‌عدالتی‌ها و نابسامانی‌ها عصبانی و دلچرکین‌اند، ولی کسی نیست که واقعاً به این نتیجه رسیده باشد که انقلاب اسلامی کاری بیهوده بود و بدیلی در مجموع بهتر از جمهوری اسلامی وجود دارد. بخصوص وقتی اخبار کشورهای منطقه و همسایه آدم را ناخودآگاه به مقایسه وا می‌دارد. حتی در میان ایرانیان مقیم خارج نیز چنین افرادی کم‌یابند.

چیزی که در طول ماه‌های آتی بسیار در رسانه‌های اروپایی-آمریکایی مطرح خواهد شد همین ظواهر است. خیلی دوست دارند بگویند نسل جوان ایران چون مثل ما لباس می‌پوشد و موسیقی و فیلم‌های ما را دوست دارد، پس مثل موم در دستان ماست؛ تنها کافی است چند سال صبر کنیم. زمانی که این نسل به قدرت سیاسی برسد، ایران هم دوباره به کشوری رام و مطیع و بی‌خطر تبدیل خواهد شد که نفتش را به ما می‌دهد تا از خود ما کالا بخرد و اقتصاد‌مان را بچرخاند.

از آن طرف هم عده‌ای در ایران نگران باز شدن درها خواهند شد، چون تمام قضاوت‌شان بر اساس ظواهر است. از رفت و آمد زیاد توریست‌ها و تماسشان با مردم ناراحت خواهند شد،گسترش روابط اقتصادی و فرهنگی با کشورهای دنیا ترس به وجودشان خواهد انداخت، و شروع خواهند کرد به مرثیه‌خوانی‌های افسرده‌کننده درباره‌ی از دست رفتن فرهنگ و ارزش‌ها و…
صد البته که ظاهر مهم است، اما همه چیز نیست. بخصوص در فرهنگ‌های کهنی مانند ما که بخاطر هزاران سال تاریخ و زبان و فرهنگِ پیوسته و انباشته‌ای عظیم از تجربه، به موجوداتی بسیار پیچیده تبدیل شده‌ایم.

اگر اروپا و آمریکا -و برخی خودی‌های ظاهربین – فکر می‌کنند برای نسل آیفون و اینستاگرام عزت و استقلال و حریت و نبرد با ظلم مهم نیست، خوب است یادشان بیاید که چهار دهه پیش انقلاب و جنگ را جوانانی پیش بردند که به‌شان می‌گفتند نسل موسیقی بیتلز و رقص تویست.

منبع: همشهری جوان

Share on Google+Share on FacebookTweet about this on Twitter

پیروزی در یک جنگ پست مدرن

ما در این سالها هدف نوع جدیدی از جنگ بودیم که من آن را جنگ پست مدرن می‌نامم. یعنی اگر جنگهای مدرن «چیزها» را (سرباز، زیرساختها، و مراکز و تجهیزات نظامی) هدف می‌گرفتند، جنگ پست مدرن «رابطه»ها را هدف می‌گیرد، رابطه‌های سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، و اجتماعی را. چه در داخل یک کشور و چه بین داخل و خارج یک کشور. چه از راه ممنوعیت‌های اقتصادی و سیاسی و چه از راه رسانه.

تحریم‌هایی‌ که نظام استعمار از چند سال پیش بر ضد ایران طراحی کرد هدفش دقیقا مختل کردن ارتباط‌ها بود. آشکارترین جلوه‌ی آن هم تحریم بانکی و نقل و انتقال پول بود که عملا باعث می‌شد حتی کالاهای ساده‌ای مثل گندم و شکر را هم نتوان خرید و فروش کرد، بدون اینکه خود این کالاها مورد تحریم باشند. و یا پول حاصل از فروش نفت بطور کاملا عادی و قانونی وصول می‌شد، اما نمی‌توانست به داخل کشور منتقل شود.

تحریم اقتصادی و فشارهای دیگر رابطه سیاسی ایران با بخش مهمی ‌از کشورهای دنیا را نیز کاهش داد. همانطور که رابطه های فرهنگی بین ایران و خارج (از کاهش شدید توریست های خارجی در ایران بگیرید تا کاهش حضور جهانی محصولات فرهنگی ایرانی در جهان)

اما مهمترین هدف این جنگ پست مدرن به نظر من روابط اجتماعی در ایران بود. آمریکا و اروپا با ترکیبی پیچیده از ممنوعیت‌های مالی و اقتصادی و همزمان رسانه های فارسی‌زبان متعدد تلاش فراوانی کردند (و می‌کنند) برای افزایش تنش بین فقیر و غنی، بین متدین‌ها و سست مذهب ها، بین قومیت‌ها، بین نسل‌ها، بین زن و مرد، و از هم مهم‌تر بین مردم و حاکمیت. با این نیت که این تنشها منجر به چنان نارضایتی و بی‌اعتمادی عمیقی در مردم نسبت به حاکمیت شود، که با یک جرقه بتوانند کل ایران را به آتش بکشد و حکومت را سرنگون کند.

چیزها را می‌شود دوباره ساخت یا تعمیر کرد و خرید، ولی ترمیم رابطه ها و اعتماد و رضایت کار بسیار سختی است. در عین حال، جنگ مدرن مردم را متحد می‌کند، در حالیکه جنگ پست مدرن مردم را متفرق می‌سازد. برای همین می‌توان گفت جنگ پست مدرن هم مخرب‌تر است و هم تاثیری ماندگار و عمیق دارد.

حالا آدم می‌فهمد چرا آمریکا و اروپا مدتی است جنگ نظامی راه نینداخته اند و سوریه و روسیه را نیز بر اساس تمرینهایی که در ایران کردند تحریم کرده‌اند.

و می‌فهمد که چقدر مقاومت مردم ایران در این جنگ ارزش دارد، مقاومتی که آمریکا را از هر جنگی، مدرن یا پست مدرن، علیه ایران پشیمان کرده است. مقاومتی که منجر شد آمریکا و اروپا پس از ٣٧ سال واقعیت وجودی تنها انقلابِ ناوابسته به شرق و غرب عالم را بپذیرند.

باور کنیم ایستادگی در جنگ پست مدرن خیلی سخت است و پیروزی در آن خیلی باارزش است.

منبع: همشهری جوان

Share on Google+Share on FacebookTweet about this on Twitter

زنده باد نوشتن، زنده باد وبلاگ

چند روز پیش اتفاقی در دنیای فارسی‌زبان اینترنت افتاد که اگر شش، هفت سال پیش افتاده بود، تیتر خیلی از رسانه‌ها می‌شد: یک سرویس وبلاگ‌نویسی پرطرفدار ایرانی پس از چند ماه توقف در خدمت‌رسانی اعلام کرد که به حالت عادی برگشته است، اما نزدیک به یک سال از آخرین نوشته‌های کاربرانش از دست رفته است.

همین که این خبر سروصدای چندانی به پا نکرده نشانه ای است از پایان تب وبلاگ در ایران که در اوایل دهه‌ی ۸۰ شروع شد و حدود یک دهه هم دوام آورد.اتفاقا من به عنوان کسی که نقشی هم در معرفی و گسترش وبلاگ داشتم و وبلاگم با نام »سردبیر:خودم« خواننده‌ی نسبتاً زیادی داشت، باید از این مساله خیلی ناراحت باشم؛ ولی راستش نیستم. چرا که بقول معروف وبلاگ مُرد، زنده‌باد وبلاگ!

واقعیت این است که جوان‌های ایرانی مثل بیشتر جوان‌های دنیا -یا راستش کمی بیشتر از آنها- اهل مد و موج هستند. هر محصول یا ایده‌ی جدید تکنولوژیک که می‌آید همه هجوم می‌برند به سمت آن. اول هم از ثروتمندترها که معمولاً رابطه‌ی بیشتری با اروپا و آمریکا دارند شروع می‌شود و بعد به تبع آن‌ها جوانان قشر متوسط و بعد هم اقشار کم‌درآمدتر. اما کسانی که از هر کدام از این ابزارها استفاده‌ی جدی می‌کنند زیاد نیستند.

در دورانی که وبلاگ داشتن چیزی شبیه به داشتن صفحه‌ی اینستاگرام در این روزها بود، خیلی‌ها بودند که به زحمت سالی سه یا چهار مطلب در آن می‌نوشتند؛ و تازه همان یادداشت‌های کوتاه یکی دو پاراگرافی هم آن‌قدر جذاب یا نوآورانه نبود که خواننده‌ای جز مادرهای نویسندگانش داشته باشد. همان افراد چندی بعد شبکه‌های اجتماعی را کشف کردند و وبلاگ‌هایشان را به امان خدا سپرده، شروع کردند به بازنشر عکس‌های »بامزه« یا جملات قصار »عمیق« یا در بهترین حالت نوشته‌های »جالب« دیگران.

مرگ وبلاگ یک پی‌آمد مهم‌تر هم داشت که پارسال در همین صفحه درباره‌ی آن نوشتم: مرگ متن و مرگ خواندن. مهمترین نشانه‌اش هم رواج عجیب و غریب اینستاگرام بود که اساساً ساختاری ضد متن و ضد خواندن داشت. این روند از نظر من عقب‌گردی تمدنی به دوران غارنشینی بود که طی آن ارتباط از طریق تصاویر رخ می‌داد، نه از طریق حروف الفبا.

حالا پس از یکی، دوسال که از موج اینستاگرام می‌گذرد، نشانه‌هایی می‌بینم از تولد مجدد متن و خواندن و به تبع آن تولد مجدد ابزارهایی برای نوشتن مطالب بلند. این روند مدتی است در دنیا آغاز شده و حالا در ایران هم نشانه‌هایش را می‌بینم.

خیلی‌ها دیگر در فیس‌بوک فعال نیستند، و خیلی‌ها در اینستاگرام به نوشتن روی آورده‌اند. خیلی‌ها از چرخاندن چرخ کوچک وسط ماوس (یا لیزدادن شست‌شان روی صفحه‌ی تلفن‌های هوشمند) به قصد دیدن طومار بی‌پایان عکس‌های سفر و کافه‌گردی و عروسی دوستان یا غرغرهای تکراری آنان درباره‌ی مسایل روز خسته شده‌اند؛ انبوه واقعاً بی‌نهایتی از هزاران هزار »چیز« بی‌اهمیت از صدها یا هزارها آدم جورواجوری که دنبال می‌کنند.

در پاسخ به این خستگیِ دسته‌جمعی از مطالبِ کوتاه و بی‌ارزش یا عکس‌های تکراری و بی‌اهمیت مدتی است در دنیای انگلیسی‌زبانِ اینترنت اتفاقات جالبی شروع شده است. چند مجله‌ی خواندنی و جدیِ اینترنتی به راه افتاده‌اند که مقاله‌هایی با طول بیشتر از دو،سه هزار کلمه منتشر می‌کنند. بجز این، سرویس‌هایی راه افتاده‌اند که کاربرانشان را تشویق به نوشتن و خواندن مطالب بلند می‌کنند. (اتفاقاً یکی از این سرویس‌ها را کسی راه انداخته است که چند سال پیش توییتر را با محدودیت ۱۴۰ حرف در هر مطلب پایه گذاشته بود.) از طرف دیگر، چند شبکه‌ی اجتماعی بزرگ و همین‌طور شرکت اپل تصمیم به استخدام ویراستار گرفته‌اند، تا بتوانند مطالب جالب و باارزش را از میان قیل و قال‌های بی‌ارزش و انبوه کاربرانشان انتخاب و ارایه کنند و در نتیجه کم‌کم جای الگوریتم‌های کم‌هوش موجود را بگیرند؛ الگوریتم‌هایی که برای سنجیدن کیفیت یک مطلب تنها می‌توانند لایک‌ها و بازنشرهای یک مطلب را تحلیل کنند، نه اینکه آن را بخوانند و بفهمند.

این یعنی خستگی تدریجی از ارتباط به روش غارنشینان، یعنی بازگشت انسان به جای روبات‌های به اصطلاح هوشمند، و یعنی تولد مجدد نوشتن و خواندن. من نشانه‌هایش را می‌بینم.

منبع: همشهری جوان

Share on Google+Share on FacebookTweet about this on Twitter

مرگ تدریجی مرکز شهر

زندگی من تا بیست و پنج، شش سالگی در محله‌ی دروس تهران گذشت. همانجا به مدرسه رفتم و بعدتر برای اینکه در همان شمال شهر بمانم، دانشگاه شهید بهشتی را برای تحصیل انتخاب کردم. ولی خیلی وقت است که از زندگی در شمال شهر پشیمانم و در نتیجه الان در مرکز شهر زندگی می‌کنم.

زندگی در مرکز شهر مزایای عجیبی دارد و من این را در سالهای اقامتم در فرنگ آموختم. اینکه آدم وقتی از در خانه بیرون می‌آید با چند دقیقه پیاده‌روی به روزنامه‌فروشی، سینما، مترو، خیابان اصلی، داروخانه، کافه، کتابفروشی، رستوران، گالری، میوه‌فروشی، و سالن تئاتر برسد، جزء آرزوهای من در دوران نوجوانی بود. اینکه آدم بتواند بدون ماشین زندگی کند و همه چیز در دسترس باشد، خیلی لذت‌بخش است.

شهرهای قدیمی جهان معمولاً این‌گونه‌اند که مناطق مسکونی با مناطق مختص کار و تفریح در تمام شهر پخش شده و در هم آمیخته‌اند. ولی شهرهای جدید، بخصوص در آمریکای شمالی، مثل خود آدم‌های آنجا به شکلی افراطی تخصصی شده‌اند. یک هسته‌ی کوچک مرکزی شهر هست که در آن کار و تفریح می‌کنند، و بعد یک منطقه‌ی پیرامونی بسیار بزرگ که تقریباً کاملاً مسکونی است. البته در این مناطق مسکونی هم امکان خرید و تفریح هست، اما تنها در مراکز خرید بزرگ یا اصطلاحاً »شاپینگ مال‌«ها. تازه، تقریباً هر مغازه یا کافه یا کتاب‌فروشی و رستورانی هم که در این مراکز خرید پیدا می‌شود، زنجیره‌ای و در نتیجه بسیار شبیه‌به‌هم است. معمولاً هم این مراکز آن‌قدر نزدیک نیستند که بشود پیاده به آن‌ها رفت و آمد کرد.

اوایل کار بدم نمی‌آمد، اما خیلی زود پس از چند ماه خسته شدم. کافه‌ها و رستوران‌هایی که همه یک‌جور مبلمان داشتند، یک منو یا صورت غذا ارایه می‌کردند، و حتی یک موسیقی در آن‌ها پخش می‌شد. در کتاب‌فروشی‌های زنجیره‌ای کتاب‌های پیشنهادی همه یک‌جور بودند و همه نیز بر اساس عادت‌ها و سلیقه‌ی قشرمتوسط محافظه‌کار انتخاب می‌شدند. سینماها هم فقط فیلم‌های تجاریِ بفروش هالییود رانشان می‌دادند.

در نتیجه پس از مدتی کوتاه به مرکز شهر نقل مکان کردم. آنجا فروشگاه‌ها و کافه‌ها و رستوران‌ها شخصیت‌های متفاوت و رنگ و بوهای منحصر به فرد داشتند. در سینماهایش فیلم‌های غیرهالییودی و در کتاب‌فروشی‌هایش کتاب‌هایی خارج از جریان اصلی به فروش می‌رفت. کم‌کم به این نتیجه رسیدم که زندگی در مناطقِ مسکونیِ پیرامونی شهرها آدم‌ها را تبدیل به مصرف‌کنندگانی گریزان از تفکر تبدیل می‌کند که به شکلی بسیار محافظه‌کارانه از هر چیزی که عادت‌هایشان را به هم بریزد می‌گریزند. در نتیجه به شهروندانی بی‌خاصیت و بی‌تفاوت و بی‌فکر تبدیل می‌شوند که به آسانی می‌توان با تلویزیون (یا ماهواره و شبکه‌های اجتماعی اینترنتی) مغزها و قلب‌هایشان را کنترل کرد.

پس از دو، سه سال زندگی در مرکز تهران حس می‌کنم تهران نیز متأسفانه به همین سمت می‌رود. مرکز شهر روز به روز از خانه‌های مسکونی و خانواده‌ها خالی‌تر می‌شود و به جای آن اداره‌ها و دفترهای کار جای آن را می‌گیرند. زندگی در ساعات روز هرچقدر در این منطقه پرنشاط است، پس از ساعات اداری و بخصوص شبها به شهر مردگان تبدیل می‌شود. در مقابل، بسیاری از مناطق بیرون از محدوده‌ی مرکزی شهر دارند به مناطقی کاملاً مسکونی با مراکز تجاری سبک آمریکای شمالی تبدیل می‌شوند.

شهرداری تهران مدتی است متوجه این تغییرات شده است و برنامه‌هایی برای زنده کردن مرکز شهر (مانند رونق دادن توریسم شبانه‌ی شهری) دارد. اما این برنامه‌ها عمدتا از روی نگرانی‌های کوتاه‌مدت درباره‌ی امنیت طراحی شده‌اند تا نگرانی‌های عمیق‌تر درباره‌ی تغییرات ارزشیِ ناشی از این نوع از شهرنشینی.

همان‌طور که تخصصی کردنِ افراطی آدم‌ها در دانشگاه‌ها موجب تقویت سرمایه‌سالاریِ مصرف‌گرا می‌شود، طراحی مدلی از شهرنشینی که در آن محل‌های زندگی و کار و فرهنگ و تفریح جدا از همدیگر تعریف شوند نیز برای یک جامعه‌ی پویا و مستقل و با مسوولیت مضر است.

بازنشر شده از: همشهری جوان، شماره ۵۰۹، ۶ تیر ۱۳۹۴

Share on Google+Share on FacebookTweet about this on Twitter

سر بر بالش، با لبخند

دیوید لترمن، صاحب یکی از پرعمرترین برنامه‌های تلویزیونی آمریکا، هفته‌ی پیش پس از ۳۳ سال خداحافظی کرد.

این خبر را خیلی‌ها حتما هفته‌ی پیش شنیده‌اند، اما شاید کمتر کسی بداند اهمیت برنامه‌ی لترمن و اصولا «شو»های آخر شبی در آمریکا چیست.

در آمریکا، کار مهمترین بخش زندگی اغلب آدم ها است و از یک جامعه‌ی سرمایه‌سالار که بازار آزاد در آن عملا جای خدا را گرفته است هم انتظاری جز این نیست. اصلا بسیاری از نظریه‌پردازان، و در صدر آنان ماکس وبر، مسیحیت پروتستان را عامل اصلی ظهور سرمایه‌سالاری مدرن می‌دانند. در نتیجه بی‌راه نیست که بگوییم کار برای آمریکایی‌ها یک جور عبادت است به درگاه بازار آزاد.

حالا در نظامی که اکثریت مردمش باید صبح زود سرحال و غبراق از خواب بیدار شوند تا بیشترین بازدهی و کارایی را داشته باشند، خواب آرام شبانه اهمیت کلیدی دارد. برای فراهم کردن خواب خوب شبانه هم هیچ چیز بهتر از یک برنامه‌ی تلویزیونی سبک و نشاط‌آور نیست که آدم‌ها را با حال خوش و لبخند به رختخواب بفرستد.

اینجاست که تاک‌شوهای آخر شبی جای خود را باز می‌کنند. از دهه‌ی ۶۰ این نوع برنامه‌ها در سه شبکه‌ی اصلی آمریکا (یعنی NBC، CBS، و ABC) پس از موفقیت جانی کارسون در ان.بی.سی جا افتادند و از آن زمان در رقابت شدیدی بر سر میزان بیننده افتاده‌اند.

قابل این نوع برنامه‌ها دیگر پس از چند دهه جا افتاده و مردم به آن عادت کرده‌اند. اول یک بخش کوتاه مونولوگ دارد که مجری در آن بطور ایستاده و با ارجاع به اتفاقات و خبرهای روز چند شوخی می‌کند. بعد می‌نشیند و یک بخش کمدی متنوع در موضوعات سبک اجرا می‌کند. سپس معمولا یک گفتگو با یک بازیگر، کارگردان، نویسنده، سیاستمدار یا خلاصه شخصیت مشهور در استودیو هست که در واقع برای فیلم یا آلبوم موسیقی یا سریالی تازه تبلیغ می‌کند. محصولی که شبکه یا شرکت مادرش در ساخته شدن آن نقش دارد. آخر سر هم معمولا یک گروه موسیقی که پس از انتشار یک اثر تازه در حال گشت و اجرا در شهرهای گوناگون است یک قطعه در استودیو اجرا می‌کند.

سنت برنامه‌ها این است که بعد از ظهر هر روز با حضور جمعی بیننده‌ی بلیط‌خریده در استودیو ضبط می‌شود تا صدای خنده‌ها یا واکنش‌هایشان به برنامه روح بدهد. همچنین یک گروه موسیقی دایمی هم در گوشه‌ی استودیو می‌نشیند که میان برنامه‌ها چیزی می‌نوازد یا گهگاه مورد مخاطب مجری قرار می‌گیرد. کل برنامه هم پس از تدوینی مختصر ساعت ۱۱ تا دو نصفه شب پخش می‌شود.

تاک‌شوهای آخرشبانه در عین حال که کم‌خرج و پربیننده‌اند، پول زیادی هم از آگهی‌هایی که می‌گیرند برای شبکه‌هایشان درمی‌آوردند. برای مثال برنامه‌ی جی لنو را، که تا چند سال پیش از خداحافظی‌اش مهمترین رقیب دیوید لترمن بود، حدود ۵ میلیون نفر هر شب می‌دیدند حدود ۱۰۰ میلیون دلار در سال برای شبکه‌ی ان.بی.سی درآمد می‌ساخت.

اما شاید مهمترین جنبه‌ی این برنامه‌ها آن است که مخاطبان زیر ۴۹ سال بزرگی دارند که از دید صاحبان تجارت بسیار با ارزشند. چرا که مهمترین مصرف‌کننده‌ی کالاها هستند. در عین حال مخاطبان جوان این برنامه‌ها ارزش زیادی برای سیاستمداران نیز هستند. چرا که پٰژوهشها نشان می‌دهد دست یافتن به این رده‌ی سنی در آمریکا برای سیاستمداران سخت است و اثری که اطلاعات سیاسی موجود در این برنامه‌ها روی آنان می‌گذارند، اثری بادوام است.

البته از حدود سال ۲۰۰۹ و با اوج گرفتن مصرف رسانه‌های اجتماعی، شبکه‌های تلویزیونی در بسیاری نقاط دنیا رو به افول بوده‌اند، اما در یک سال اخیر نشانه‌هایی از رشد آرام دوباره‌ی تلویزیون‌ها به چشم می‌خورد. و این خبر خوبی برای برنامه‌های آخرشبانه است که در پنج، شش سال اخیر حدود نصف بینندگانش را از دست داده اند.

حالا در ایران هم موفقیت «خندوانه» نشان می‌دهد تاک شوهای آخر شبانه در فرهنگ ایران هم می‌تواند جایگاه مهمی پیدا کند، حتی بیشتر از آمریکا. به شرط اینکه به شبکه‌های یک تا سه بیایند و مثل برنامه‌های مشابه قبلی در این شبکه‌ها جدی و عصاقورت‌داده نباشند.

Share on Google+Share on FacebookTweet about this on Twitter