دربرابر طوفان تهمت

نزدیک ۱۵ سال است که عده‌ای با بی‌رحمی و بی‌هیچ مدرک یا حتا استدلال منطقی همه جا می‌گویند من عامل امنیتی جمهوری اسلامی‌ام. چه در سالهای قبل از زندان، چه در حین شش سال زندانم، و چه حالا که دو سال و اندی‌ست آزاد شده‌ام. این اتهام از فرط تکرار آنقدر عادی شده که حتا دیگر کسی هم شاهد و دلیلی برای آن نمی‌خواهد. «همه میگویند»، و این در یک جامعه تلویزیون‌زده سندی کافی برای هر ادعاست. من هیچ‌گاه نخواسته‌ام با مظلوم‌نمایی و تحریک احساسات و ننه‌من‌غریبم بازی مرسوم ایرانی از خودم دفاع کنم. نه این کار را بلدم، و نه به تاثیرش –شاید به اشتباه– اعتقاد دارم.

اما حالا که می‌بینم دقیقا پس از شکست پروژه تحریم انتخابات، تحریم‌خواهان چپ (کمونیست و رجویست) و راست (پهلویست و صهیونیست) شروع به ترور شخصیت و اسیدپاشی گروهی از فعالان ضدتحریم و جنگ و حامی روحانی کرده‌اند، درست نیست ساکت بمانم.

آنها عملا دو شبکه تلویزیونی ماهواره‌ای پربیننده و چند کانال پرقدرت تلگرام در اختیار دارند و به کمک آنها به هزاران حساب پرطرفدار در شبکه‌های اجتماعی رسیده‌اند—بگذریم از دسترسی و حمایتهایی که از موسسات تحریم‌‌خواه نزدیک به دشمنان ایران مانند FDD و UANI و UN Watch و شبکه سیاسی و رسانه‌ای آنان می‌گیرند. با این وجود، خطر همین کم‌شمار زن و مرد وطن‌دوستی را، که از جاهای مختلف دنیا بخاطر وجود دشمن مشترک (جنگ و تحریم) همدیگر را پیدا کرده‌اند، آنقدر زیاد می‌دانند که می‌خواهند با انگ‌های شکمی و بی‌پایه‌ آنان را بی‌اعتبار و منزوی کنند. آنهم با شیوه‌ای تماما سفسطه‌آمیز: مرا مامور امنیتی جمهوری اسلامی پیش‌فرض می‌گیرند و هرکس را که کوچکترین ارتباطی با من داشته عامل رژیم می‌خوانند.

اما بگذارید راحتتان کنم:

  • گروه تلگرامی‌ای که درباره آن شنیده‌اید گروه کوچکی بود متشکل از کسانی که از داخل و خارج از کشور و اغلب بدون شناخت از هم و تنها در جریان اعتراض به کمپین تحریم مسابقات جهانی شطرنج زنان در ایران با هم در شیکه‌های اجتماعی آشنا شده بودند.
  • همانطور که همگان در چند ماه اخیر متوجه شده‌اند، پروژه «آزادی یواشکی» که در ظاهر و در ابتدا اقدامی سمبولیک و حتا دوست‌داشتنی در نقد قانونِ نادرست و ناعادلانه‌ی حجاب اجباری بود، پس از اجرای برجام خیلی سریع به ابزاری برای جلوگیری از افزایش تعامل تجاری-سیاسی با ایران و گسترش توریسم تبدیل شده است و برای همین است که به آن «تحریم یواشکی» می‌گویم. (در انتخابات اخیر نیز به شکلی غیرمستقیم و «یواشکی» تحریم انتخابات را ترویج می‌کرد.)
  • هدف اصلی گروه حمایت کردن از توییت‌های هم‌راستای اعضا یا دیگران بود، اما گاه طبیعتا بحثهای دیگری هم (مثل تمام گروههای کاری، دوستانه یا خانوادگی) درباره مسایل گوناگون رخ می‌داد. مثلا درباره موضوع تحریم شطرنج، بخاطر حمایت همه‌جانبه‌ای که رسانه‌ها، افراد و گروههای نزدیک به اسراییل به سرعت از آن کردند بعضی از اعضای گروه احتمال دادند که شاید خود خانم پاکیدزه یا همسرش تابعیت اسراییلی نیز داشته باشند، بویژه که عکسی از او در شهر تل آویو در اینترنت هست. اما مدرکی در اثبات این فرضیه پیدا نشد و درنتیجه اساسا هیچ جا مطرح نشد. جدا از این، من و برخی دیگر از اعضای گروه، خانم پاکیدزه را با احترام و ادب کامل در تویتر به بازدید از ایران دعوت کردیم و دیگران را نیز به همین کار فراخواندیم.
  • من تا پیش از آن هیچیک از اعضای گروه را نمی‌شناختم و تماسی با آنان نداشتم. این گروه نیز پیش از آنکه به آن دعوت شوم از قبل وجود داشت. من آن را به‌راه نینداختم و حتا مدیر آن هم نبودم و در واقع فرقی جز از نظر سنی یا تجربه با بقیه نداشتم. واضح است که جمله «من بابای اینجام» یک شوخی و ارجاعی به مسن‌تر بودن من بود.
  • تصاویری که از گفتگوهای گروه پخش شده گزینشی و دستکاری شده است. حتا فهرست اعضای آن درست و دقیق نیست. بجز این افراد کسان دیگری هم بودند که در مدت کوتاه حیات گروه دعوت شدند یا کسانی از این فهرست که آن را ترک کرده بودند. بعضی از اسامی حتا هیچ فعالیتی نداشتند و صرفا عضو بودند.
  • گروه بدون وسواس و گزینش و تنها بر اساس پیشنهادهای اعضای اولیه گسترش یافت و نتیجه‌اش هم آن شد که یکی از اعضا بنام امین انواری که توسط یکی از اعضای موسس گروه دعوت شده بود، پس از مدت کوتاهی از گروه بیرون رفت و تصاویری را که از همان روزهای نخست از بحثها گرفته بود در اختیار مسیح علینژاد یا فرد دیگری قرار داد. همین نشان میدهد چقدر در آن قواعد اولیه‌ی امنیتی رعایت می‌شد.
  • اعضای این گروه، که پس از شکست تحریم شطرنج عملا منحل شد، نیازی به دفاع من ندارند. اما از شجاع‌ترین و شریف‌ترین و میهن‌دوست‌ترین انسان‌هایی هستند که من در زندگیم دیده‌ام که قبل و بعد از ایجاد این گروه نیز فعال بوده و هستند. من به رفاقت و آشنایی با آنها افتخار می‌کنم. چیزی که ما را به هم نزدیک کرد دفاع دربرابر پروژه‌های ایران‌هراسانه‌ای است که هنوز به‌دست حامیان انزوا و فروپاشی ایران به پیش می‌روند. تا وقتی این فشارها و تحریمها ادامه دارد طبیعتا بسیاری از ما و شما حاضریم بی هیچ چشمداشت و با تمام توان جلوی آنها و کسانی که به خدمت گرفته‌اند بایستیم. همانطور که میلیونها کاربر ایرانی در شبکه‌های اجتماعی هفته‌ی پیش موجب گرم شدن انتخابات و افزایش مشارکت شدند.
  • ترور شخصیتی و اتهام‌های بی‌رحمانه‌ای که در این چند روز از تریبون‌های یک‌سویه و مروج «فیک نیوز»، بدون دادن هیچ گونه امکان دفاع، به سمت ما روانه است کاملا به این قصد طراحی شده‌ تا وضعیت زندگی و تحصیلی ما را در داخل یا خارج ایران، به‌دست نهادهای امنیتی محلی، به خطر اندازند. این روشی بسیار کثیف در رقابت است، اما کوچکترین تاثیری در فعالیت‌های ما نگذاشته و نخواهند گذاشت، و همین بهترین نشانه است از آنکه تک تک ما از قانونی و درست بودن کارمان اطمینان داریم. در مقابل نگاه کنید که اتهام‌زنندگان که چندبار داستانشان را تغییر داده‌اند یا اتهام‌هایشان را پس گرفته‌اند یا مطالبشان را در مغایرت با قوانین این شبکه های اجتماعی حذف شده‌ و حساب‌هایشان را تعلیق‌شده یافته‌اند.

حق خود می‌دانم تا از تک تک کسانی که پس از ۱۵ سال، بی‌هیچ مدرک و سندی، هنوز هم مثل آب خوردن تهمت می‌زنند و بی‌شرمانه مرا عامل امنیتی جمهوری اسلامی می‌خوانند به اتهام افترا شکایت کنم. هرچند که این طوفان تهمت، از جانب عافیت‌طلبان وطن‌نشناسی که یک هزارم هزینه‌ای را که بسیاری از ما برای اصلاح وطن پرداخته‌ایم نداده‌اند و برعکس، مشکلات ایران را نردبان پیشرفت شخصی کرده‌اند، خود بهترین روشنگر صحنه است.

– حسین درخشان، ۸ خرداد ۱۳۹۶

نقاشی بالای مطلب با عنوان «دفتری در شهری کوچک» (۱۹۵۳) اثر ادوارد هاپر است.

Share on Google+Share on FacebookTweet about this on Twitter

به روحانی، بخاطر انقلاب، بخاطر ایران

من، حسین درخشان، بدون شرمساری به حسن روحانی رای می‌دهم، چون تواناترین نامزدِ موجود است در سال ۱۳۹۶ برای ایجاد تعادل میان دین، استقلال، آزادی و عدالت—اهداف مهمترین انقلاب ضداستعماری دنیا در منطقه‌ای پرآشوب که معلوم نیست کی به فهم و شعورِ سیاسی ۴۰ سال پیشِ مردم و نخبگان ایران برسد.

رقیب روحانی نماینده‌ی دیدگاهی کاملا مغایر با فلسفه‌ی انقلاب اسلامی است. دیدگاهی که از بعد نظری باوری به آزادی و اختیار و عاملیت انسانی ندارد و در نتیجه نه تنها (به رغم شعارهایش) امکان مقاومت ضداستعماری و انقلاب را انکار می‌کند، بلکه از اساس با مفهوم جمهوریت مخالف است. دیدگاهی جبرگرا، تمرکزگرا، انزواطلب، میلیتاریست، نژادپرست، یکسان‌ساز، و فسادپرور که یکبار ظرف هشت سال تمام زیرساخت‌های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، و فرهنگی ایران را رو به ویرانی برد. آسیبی که این دیدگاه به ایران و انقلاب زد از توان بزرگترین دشمنانش خارج بوده و هست، اما باز می‌خواهد به صحنه برگردد و این بار نه تنها اهداف کوتاه مدت، که برنامه‌هایی درازمدت برای دهه‌های آینده‌ی ایران دارد.

من به روحانی رای می‌دهم، بخاطر انقلاب، بخاطر ایران.

Share on Google+Share on FacebookTweet about this on Twitter

چرا المیادین فارسی از نان شب واجب‌تر است

‏⁧‫منوتو‬⁩ تنها یک شبکه تلویزیونی نیست، بزرگترین تهدید اسراییل علیه ایران است. برای شکست آن به طرحی نو نیاز است.

حسین درخشان

جنگ با ایران، تنها حکومت مستقل غرب آسیا، خیلی وقت است اغاز شده است ــ درست از فردای پایان جنگی که صدام به نیابت از آمریکا با ایران آغاز کرده بود. با روایتی دیگر این جنگ از روزی آغاز شد که سفارت آمریکا، با نگرانی از کودتایی دیگر برای بازگرداندن شاه، اشغال شد و آنچه رفت که رفت.

از همان زمان که، پیش از ظهور کانالهای تلویزیونی شبانه روزی خبری، شبکه های سه‌گانه ی اصلی آمریکا روزشمار گروگان‌گیری به راه انداختند و در رقابت بر سر مخاطب، هر شب دهها میلیون آمریکاییِ بی خبر از دنیا را با تنفر از ایران و انقلابش به رختخواب فرستادند. تا آن زمان، مخاطب هدفِ رسانه‌های آمریکا مردم همان کشور بود، اما با راه افتادن اولین شبکه خبری جهانی، سی ان ان، کم کم مردم اروپا و دیگر کشورهای جهان نیز به جمع مخاطبانِ هدف پیوستند. ایران تنها هدف این جنگ تازه رسانه‌ای نبود، اما یکی از مهمترین‌ها بود.گذشت تا چند سال بعد که بالاخره تکنولوژی های پخش ماهواره‌ای به اندازه ای ارزان شد که بتواند مخاطبِ هدف تازه ای را اضافه کند: قشر متوسط کلانشهری و جوان ایران. جنگ از آن روز شکل تازه‌ای یافت.

حوادث ۱۸ تیر ۱۳۷۸ نخستین عرصه‌ی جنگ تازه برای بدست آوردن قلب و ذهن قشر متوسط ایران بود که در بستر کنش و واکنش دو گروه تندرو و هیجان‌زده شکل گرفت و به سمت اولین تلاش برای تغییر رژیم در داخل پیش رفت.

پس از آن بود که جوانان قشر متوسط ایرانی بطور رسمی و علنی هدف تئوریسین‌های براندازی آمریکایی-اسراییلی (مانند مایکل لدین و مایک فلین) قرار گرفتند و آرام آرام مطالعات وسیعی درباره روشهای تاثیرگذاری بر آنان آغاز شد. در دولت بوش رقابتی شدید میان جنگ‌طلبان و براندازان درگرفت، اما توان بازدارنگی نظامی ایران از یک سو و باتلاق ارتش آمریکا در عراق و افغانستان از سوی دیگر موجب پیروزی حامیان براندازی بر جنگ‌طلبان شد.

اوباما که آمد صدای آمریکا و بی بی سی موضعی درمجموع ملایم در قبال براندازی گرفتند، چرا که دولت اوباما هدفی بزرگتر، یعنی تغییر رفتار ایران را بجای تغییر رژیم، از راه دیپلماسی و مذاکره دنبال می‌کرد.

تلویزیون منوتو در این بستر و درمخالفت با سیاست تازه‌ی اوباما زاده شده. به ویژه که حوادث پس از انتخابات سال ۸۸ شکاف‌های عمیق و بی اعتمادی بخش بزرگی از جوانان قشر متوسط شهری به روایت رسمی نظام و نهادهایش، بخصوص رسانه‌ی ملی، را در پی داشت. منوتو یک سال بعد در پاییز ۱۳۸۹ افتتاح شد. شبکه‌ای خوش آب و رنگ و جوان‌پسند، ناگهانی و بی ریشه، و شوخ و شنگ و هوشمندانه–با پنهان‌کاری غریبی درباره منبع مالی‌اش، و گفتمانی سیاسی که بیش از همه منطبق با رویکرد سیاسی اسراییل و نومحافظه‌کاران آمریکایی در قبال ایران بود. این گفتمان که در بخش خبر و دیگر برنامه‌های منوتو پنهان می‌شد، در برنامه‌ی عروسکی طنز سیاسی‌اش (با تقلید از برنامه‌ی فرانسوی Les Guignol) عریان بود: ضدیت تام با اصل انقلاب و نظام حاکم بر ایران با روایت سلطنت‌طلبان که در آن سپاه، اصلاح‌طلبان و اصولگرایان (از نقدی تا ظریف) همگی حافظ نظام و فاسد، احمق، خشن، مرتجع، ضد ملی و تشنه‌ی قدرت نمایانده می‌شدند.

سیاست تغییر رژیم، به ویژه پس از کنار رفتن هیلاری کلینتون و دنیس راس و رم امانوئل، بطور رسمی ازرویکرد دولت اوباما کنار کذاشته شد تا برسیاست تازه‌ی «تغییر رفتار» تمرکز شود. اما در نهایت اوباما نتوانست رفتار ایران را تغییر دهد و توافق اتمی نه تنها پرونده ایران را از قصاب‌خانه‌ی شورای امنیت سازمان ملل بیرون آورد، بلکه به تضمینی برای ادامه‌ی قدرت بازدارنده موشکی ایران و از سرگیری فروش نفت بدل شد. حامیان تغییر رژیم به سرعت شروع به بازسازی خود در هر دو حزب کردند و روی هردو اسب مسابقه، کلینتون و ترامپ، شرط بستند تا بلافاصله پس از آغازبکار رییس جمهور بعدی کار را شروع کنند. حالا نه تنها منوتو جانی تازه گرفته، بلکه بی بی سی فارسی (پس از کناره‌گیری ناگهانی صادق صبا) و صدای آمریکا نیز شاهد چرخش گفتمانی‌ شدید در بخشهای سیاسی و خبری خود بودند.

ترامپ آمد و زلزله‌ای در ساختار حاکمیت آمریکا ایجاد کرد. هرچند که منوتو، احتمالا بخاطر منابع مالی مستقلش از اوباما، از مدتها پیش از ترامپ برای آمدن او آماده بود. رضا پهلوی به ترامپ نامه نوشت و او را به پیش گرفتن سیاست براندازی با محوریت خودش تشویق کرد. گروهی از همفکران و عوامل پشت و جلوی دوربین منوتو هم در نامه‌ای از ترامپ درخواست تحریم‌ها و فشارهای بیشتر بر ایران کردند. بخش خبر منوتو ناگهان از استودیویی شبیه به زیرزمین (که استعاره از انزوای گفتمان براندازی در دولت اوباما بود) به روی زمین آمد. «دخمه‌ خبر» که شبیه به آرایشگاه‌های ارزان شب عید بود به «اتاق خبر» تبدیل شد– با دکوری چشم‌گیر و بزرگ و قالبی رسمی‌تر که «اسپا»های شیک و گران را با ماساژ‌دهندگان اختصاصی تداعی می‌کرد. همین‌طور چند هفته پیش قرارداد پخش ماهواره‌ای‌اش را ارتقا داد تا بتواند تصویر و صدای باکیفیت‌تری به ایران برساند.

در مقابل، رسانه‌ی ملی خبر «بیست و سی» را دارد که شاید خود زمانی الگوی منوتو برای خبررسانی خودمانی بود، اما حالا با صمیمیتی تصنعی، گفتمانی یک‌طرفه، کمترین سلیقه در جزییات ظاهری، و البته مجریانی که جیغ زدن را با اجرای پرانرژی اشتباه می‌گیرند. این تازه پربیننده‌ترین بخش خبری رادیو و تلویزیون است.

واقعیت آن است که جمهوری اسلامی عملا دسترسیِ رسمی خود را به قشر متوسط شهری ایران از دست داده است، چه رسد به توان تاثیرگذاری بر آن را. شایعات حاکی از قتل بجای مرگ، خرابکاری بجای حادثه، و امثال آن به سرعت می‌پیچیند و صدای تکذیب و روشنگری‌های رسمی به جایی نمی‌رسد. هر اتفاقی در ماشین رسانه‌ایِ براندازی تبدیل به توطئه‌ی اقلیت بر اکثریت و هر اعتراضی به عنوان شورش اکثریت بر اقلیت تفسیر می‌شود و روز به روز زمینه برای به راه انداختن ناامنی، آشوب و خشونت خیابانی آماده‌تر می‌گردد.

راه حل کجاست؟

از دستگاه چاق و کند و بی‌کیفیت صداوسیما بیش از این برنمی‌آید و محدودیت‌های شرعی، قانونی و عرفی نیز دست و پای رسانه ملی را در این نبردِ جذابیت بسته است. جنگ جنگ ظاهرها و ناخودآگاه‌هاست و جمهوری اسلامی، بیش از ظاهر و حس، به تظاهر و عقلِ تصنعی اهمیت می‌دهد. در اوضاع کنونی باید به راه‌حل‌های مشهور به «بیرون ازجعبه» اندیشید. پیشنهاد مشخص من اجازه‌‌ی تاسیس بخش فارسی به شبکه‌ی تلویزیونی «المیادین» است.

المیادین شبکه‌ای ۲۴ ساعته با رویکردی خبری، سیاسی و فرهنگی است، که چهار سال پیش و پس از آغاز جنگ سوریه، در شهر بیروت تاسیس شد. انگیزه‌ی اولیه به چالش گرفتن روایت غالب بر رسانه‌های غرب‌گرای عرب، بویژه الجزیره، از بحران سوریه بود که ناگهان با روایت ائتلاف سعودی-قطر-ترکیه هم‌راستا شده بود. موسس این شبکه، غسان بن جدو، و مهمترین مدیرانش خود ازروزنامه‌نگاران برجسته‌ی الجزیره بودند که پس از فاصله‌ گرفتن این شبکه از اصول خبررسانی منصفانه استعفا دادند.

المیادین، با شعار «واقعیت، همان‌گونه که هست» (الواقع کما هو)، به سرعت جای خود را باز کرده و حالاجزء پنج شبکه پرمخاطب دنیای عرب است. دفتر مرکزی‌اش در بیروت است و در تمام دنیای عرب و کشورهای مهم جهان دفتر یا خبرنگار دارد، از جمله در قاهره، غزه، تونس و تهران.

هرچند برآیند گفتمان سیاسی این شبکه حامی مقاومت لبنان و فلسطین و ایران و مخالف غرب و اسراییل است، اما این موجب نشده از اصول حرفه‌ای خبررسانی فاصله بگیرد و تبدیل به ابزار پروپاگاندای مقاومت یا ایران و سوریه شود. تمام صداهای مهم دنیای عرب در آن شنیده می‌شوند و همین موجب اعتبار آن شده است. همین‌طور از نظر مالی -حداقل در ظاهر- به هیچ دولتی وابسته نیست و بودجه‌‌اش را از گروهی از سرمایه‌گذاران خصوصی دریافت می‌کند.

المیادین به‌خاطر همین ویزگی‌ها بهترین نامزد برای ایستادن دربرابر «من و تو» ست. مهمترین امتیاز آن «فاصله‌ی همراه با دسترسی» با ایران است، چه فاصله‌ی جغرافیایی و چه سیاسی. محدودیت‌های شرعی و قانونی داخل مرزهای ایران را ندارد و خواهد توانست با لحن و ظاهر مورد پسند قشر متوسط شهری در ایران، که مخاطبِ هدفِ شبکه‌ی «من و تو» نیز هست، برنامه بسازد. از موضوعات سیاسی بگیرید تا موضوعات فرهنگی که رسانه‌ی رسمی جمهوری اسلامی در پرداختن به آن محذورات شرعی، قانونی و حتا سیاسی دارد. همزمان بخاطر مجوز قانونی فعالیت در ایران برگ برنده‌ای دربرابر شبکه‌های ماهواره‌ای دیگر دارد که همانا دسترسی به افراد و مکان‌های داخل کشور است.

برای مثال، می‌تواند در میزگردهایش افرادی را از داخل ایران شرکت دهد که مجاز یا مایل به حضور در شبکه‌های دیگر مانند بی.بی.سی فارسی یا منوتو نیستند، مانند مقامات رسمی یا کارشناسان و مشاهیر فرهنگی و فعالان سیاسی. همزمان می‌تواند منتقدان یا حتا مخالفان را از خارج از ایران در برنامه‌هایش شرکت دهد تا بتواند مدعی حداکثر انصاف و بی‌طرفی شود. همین‌طور می‌تواند آن دسته از رویدادهای سیاسی، اجتماعی، و فرهنگی داخل کشور را که نه رسانه ملی می‌تواند پوشش دهد و نه امثال من و تو به آن دسترسی دارند (مانند کنسرت‌های موسیقی، جشنواره‌های سینمایی و غیره، سمینارهای سیاسی و اجتماعی در دانشگاه‌ها یا مراکز علمی) پوشش دهد. امکان مشارکت دادن مخاطب در برنامه‌ها هم در سایه‌ی این دسترسی بسیار آسان‌تر خواهد بود. این مزیت انحصاری، یعنی دسترسی به داخل، از طرفی در همان قدم اول این شبکه را از رقبا جلو خواهد انداخت و مخاطبان را جذب می‌کند، و از طرف دیگر اعتماد آنان را به انصاف و بی‌طرفی خود جلب خواهد کرد.

المیادین فارسی کارکردهایی غیر مستقیم نیز دارد. با آمدن ترامپ و تند شدن گفتمان سیاسیِِ رسانه‌های وابسته به دولت‌های غربی، بخشی از نیروی انسانی آنان که در سالهای اخیر از داخل جذب شده‌اند ناراضی خواهند بود. در عین حال به دلایل گوناگون اقتصادی، امنیتی یا حتا فرهنگی تمایلی به بازگشت و زندگی در ایران ندارند. این گروه از روزنامه‌نگاران می‌توانند زیر نظر سردبیران و مدیران همسو با گفتمان سیاسی حاکم بر شبکه در دفتر مرکزی در بیروت یا حتا دفتر لندن کار کنند و در ازای آن اجازه‌ی رفت و آمد به کشور را دریافت کنند. به این ترتیب هم نیروی انسانی با کیفیت و آموزش‌دیده در رسانه‌های جهانی جذب این شبکه خواهند شد، و هم از نظر سیاسی به عنوان یک پیروزی برای جمهوری اسلامی دیده خواهند شد. همان‌طور که دولت‌های غربی جذب نیرو از ایران را همیشه به عنوان پیروزی سیاسی خود نشان می‌دهند.

بودجه‌ی سالانه‌ی من وتو مانند منبع تامین آن مشخص نیست. (شایع است یک شرکت بساز و بفروش متعلق به خانواده‌ای ایرانی-اسراییلی منبع مالی اصلی آن است.) اما بی.بی.سی فارسی برای هشت ساعت برنامه‌ای که تولید می‌کند حدود ۲۰ میلیون دلار بودجه دارد. گفته می‌شود المیادین ۲۴ ساعته‌ی عربی حدود ۴۰ میلیون دلار سالانه هزینه دارد. کم و بیش با همین مبلغ، که در مقایسه با بودجه حدودا ۵ میلیارد دلاری سازمان صدا و سیما ناچیز است، می‌توان پربیننده‌ترین و موثرترین شبکه‌ی تلویزیونی فارسی زبان را به راه انداخت.

شبکه‌ی من و تو در مرکز برنامه‌ی براندازی جمهوری اسلامی قرار دارد که اسراییل سالهاست آن را طراحی و پیگیری کرده است و حالا با ظهور ترامپ جانی تازه گرفته است. به احتمال زیاد صدای آمریکا و شاید یک یا دو شبکه‌ی تلویزیونی تازه‌ی دیگر نیز در چند سال آینده به این طراحی اضافه خواهند شد. این یعنی بزرگترین دشمنان ایران هر شب به ذهن و قلب میلیون‌ها ایرانی در خصوصی‌ترین فضای زندگی‌شان دسترسی‌ای یافته‌اند که خود جمهوری اسلامی ندارد. این بدون شک خطری بزرگ است، اما راه حل آن بیش از آنکه پول و تلاش بخواهد، به یک تصمیم کوچک ولی شجاعانه وابسته است.
—-
حسین درخشان نویسنده و تحلیل‌گر رسانه است و در تویتر (@h0d3r_fa) فعال است.

منبع: الف
http://alef.ir/vdcgz79t7ak9tn4.rpra.html?448508

Share on Google+Share on FacebookTweet about this on Twitter

چرا منافع ملی این روزها از مسیر تویتر می‌گذرد

اوضاع به سرعت عوض شده است. ائتلاف آمریکا-سعودی-اسراییل با آمدن ترامپ و پس از شکست در سوریه به کمک رجویستها و پهلویست‌های وطن‌نشناس تلاش گسترده ای را قدم به قدم به سمت براندازی («تغییر رژیم» به تعبیر خودشان) در ایران آغاز کرده است.

برنامه این است که بر هر حادثه یا اتفاق احساس برانگیزی سوار شوند و پس از راه انداختن تظاهرات تویتری و دمیدن در آتش آن به کمک کانالهای تلگرامی و ماهواره ای شان چرخه‌ای را برای فوران احساسات پاک مردم شاعرپیشه و مظلوم پرست ایران راه بیندازند. بعد قصد دارند آن را به خیابان بکشند و از دل آن قربانیان جدید بسازند و مواد لازم برای کشاندن داستان به رسانه‌های جهانی را فرآهم آورند تا شاید بتوانند آشوب خیابانی راه بیندازند، تحریم‌ها را افزون و برجام را باطل کنند–و نهایتا سراغ گزینه نظامی بروند.

نقطه شروع این برنامه تویتر است، و بعد رسانه‌های سنتی‌تر می‌آیند تا تظاهراتهای تویتری (مشهور به طوفان هشتگی) را به تظاهرات خیابانی تبدیل کند.

در این میان، ایران بی‌دفاع است. به رغم تلاشهای مدیران قبلی و فعلی، پروپاگاندای عریان، بی ظرافت، پرخرج، کارمندی، کم بهره و کم‌خلاقیت° خبرِ صداوسیما را کم مخاطب و کم اعتبار کرده. تویتر هم که به عنوان عریض‌ترین خیابان اینترنتی این روزها عرصه مهمترین حوادث و مباحثات سیاسی-رسانه جهان شده هنوز مسدود است–به رغم همه بحثها درباره آزاد شدنش و حضور دهها سیاستمدار و مقام برجسته.

چه باید کرد؟ پیشنهاد من چهار بخش دارد: ۱) تویتر را باز کنید. نخبگان و تحصیل کردگان را به فعالیت در آن تشویق کنید و استفاده از آن را برای عموم آموزش دهید. از وزیران، نمایندگان مجلس و مدیران ارشد دولتی گرفته تا سخنگویان تمام موسسات و سازمانهای دولتی و بخصوص قضایی. ۲) رادیو و تلویزیون را وادار به حمایت این نخبگان کنید. در برنامه‌های مهم مثل نود، ۲۰:۳۰ و غیره تهیه کنندگان باید از تویتر به عنوان مهمترین راه ارتباط با مخاطبان بهره گیرند. نوسندگان و توییت‌های همسو با منافع ملی باید در آنان برجسته شوند و صدایشان پژواک گسترده یابد. ۳) کانالهای تلگرام همسو با منافع ملی باید تاسیس و غیرمستقیم تبلیغ شوند تا بتوانند با کانالهای پرمخاطبی که دنبال منافع حزبی یا منافع معاندان هستند رقابت کنند و هژمونی آنان را به چالش بگیرند. ۴) نوسندگان روزنامه‌ها و وب‌سایتهای خبری، چهره های رادیو و تلویزیونی، و صاحب‌نظران وفادار به کشور همه باید در تویتر فعال‌ شوند و حساب تویتری شان در کنار اسم آنان در مطالبی که درباره شان منتشر می‌شود یا در برنامه‌های رادیو و تلویزیون ذکر شود.

واقعیت آن است که تویتر جای وبلاگ‌ها را به عنوان «عرصه عمومی» (به تعریف هابرماس) گرفته‌است؛همزمان نقطه آغاز معاندان برای به راه انداختن آشوب در کوتاه مدت (به ویژه پیش از انتخابات) و نهایتا تغییر رژیم در بلندمدت شده است. غیبت صداهای مدافعِ منافع ملی از این عرصه تنها به سود مخالفانِ استقلال، آزادی و امنیت کشور است. بیدار شویم.

منتشر شده در روزنامه همشهری، ۱۰ بهمن ۱۳۹۵

Share on Google+Share on FacebookTweet about this on Twitter

ترامپ چگونه رسانه را مسخّر خود کرد

ترامپ سیاستمدار نبود، یک ماشین بازیافت بود: هر چه زباله به سمتش آمد با آغوش باز گرفت و آن را تبدیل به طلا کرد. از هر چه حمله بود انرژی تولید کرد. چرا که یک نابغه‌ی رسانه به‌خصوص رسانه‌های تصویری بود. او می‌دانست که زورش به ماشین سازمان‌یافته انتخاباتی رقیب و سلطه مطلق رسانه‌ای او نخواهد رسید، ولی چون رسانه و به‌ویژه تلویزیون را عمیقا می‌شناخت، چنان آن را مسخّر خود کرد که آن را (عملا به رایگان) در خدمت خود درآورد. هر روز یک بهانه جدید ساخت تا تلویزیون‌ها دائما درباره او حرف بزنند، حتا در تمسخر.

 می‌گویند این اندازه از حضور دائمی او برایش معادل دو میلیارد دلار تبلیغ مجانی به ارمغان آورد و از همین راه هر هفته دستورکار رسانه‌های آمریکا (و‌حتی جهان) را تعیین می‌کرد. ترامپ می‌دانست که حتی اگر دشنام بخورد به نفع اوست و باعث می‌شود پیامش و چهره‌اش بر اخبار مسلط شود.

همزمان، به خاطر هوش سرشار و تماس نزدیکش با مردم عادی آمریکا، به‌خصوص با ارتباطی که با کارگران و کارگزاران امپراتوری ساخت‌وسازش داشت رگ خواب آمریکا را در دست داشت. می‌دانست هزینه‌های سهمگین درمان و مسکن و آموزش کمر قشرهای کم‌درآمد را شکسته است و معنای نابودی صدهاهزار شغل تولیدی در کارگاه‌های کوچک و کارخانه‌ها را می‌شناخت. می‌فهمید که طبقه حاکم در کشورش چگونه به بهانه جهانی شدن صنعت را در آمریکا نابود، کسب و کارهای کوچک را به خارج از مرزها صادر، و سود همه‌ی اینها را به جیب بانکدارهای یک درصدی ثروتمند کرده بود. می‌دانست چگونه مالیات‌های مردم یا در جنگ‌های بیهوده ‌و حتی ناقض غرض، یا در پایگاه‌های نظامی بی‌شمار امریکا در سراسر جهان، یا برای نجات دادن بانک‌های خصوصی از ورشکستگی خرج می‌شد. او نبض جامعه و بحران‌هایش دستش بود و تنها کافی بود صدایش را به مردم برساند.

استراتژی ترامپ سهل و مبتنی بر یک جمله‌ی ساده‌ بود: مبارزه با فساد طبقه حاکم. جورج لیکاف زبان‌شناس و تحلیلگر توضیح داده است که در انتخابات، مردم اول به ارزش‌هایی که نامزد انتخاباتی حامل آن است رأی می‌دهند و سیاست‌ها بسیار دیرتر و کمتر مهم می‌شوند. ترامپ خرج کارزارش را، برخلاف کلینتون، از جیب خودش و یا کمک‌های قطره قطره‌ی مردمی داد و چون هرگز در بخش عمومی (حاکمیت) کار نکرده بود حسابش پاک بود. خود را یک تاجر خودساخته و بیرون از دستگاه حاکم، سالم و صادق نشان داد — درست همه آنچه کلینتون نبود.

ترامپ آنقدر بر این پیام ساده کوفت و تمام حمله‌های سهمگین طبقه حاکم را مشتاقانه به جان خرید (حتی تحریک می‌کرد که بیشتر به او حمله کنند) تا به چشم مخاطب هدفش، آن ارزش‌‌ها باور شد. همه هم از راه تلویزیون، ویدئوهای اینترنتی در شبکه‌های اجتماعی و پیام‌های کوتاه توییتری. ترامپ با متن هیچ کاری نداشت، چون می‌دانست مخاطبان اصولا دیگر نمی‌خوانند، بلکه تماشا می‌کنند. مخاطبان او از روی فقر نه دانشگاه رفته‌اند و نه فرصتی برای خواندن دارند، اما در عوض همه معتاد تلویزیون و ویدئو هستند.

تلویزیون و اینترنت جدید (که بسیار شبیه تلویزیون شده) همه‌ی ساحت‌های زندگی آمریکایی را تبدیل به شوی سرگرمی کرده است. از دادگاه تا عشق تا آشپزی تا پزشکی. در این میان انتخابات از همه بیشتر به یک ریالیتی شو بدل شده است.

در عصر تلویزیون و فیس‌بوک کسی موافق یا مخالف نیست، چیزی درست یا غلط نیست، بلکه بحث سر پسندیدن یا نپسندیدن است. ویدئو و تلویزیون حس می‌انگیزند، نه فکر. نیل پستمن در «زندگی در عیش، مردن در خوشی» شرح می‌دهد که در عصر تلویزیون چطور احساس جای نظر را گرفته و چگونه نظرسنجی بی‌معنا شده است. توضیح داده که چگونه مرگ متن و رستاخیز تلویزیون سطح مباحثات سیاسی را به سرگرمی فروکاسته است.

پستمن در سال ۱۹۸۵ این خطرات را دید و ما سی سال بعد ‌پیامدهایش را در اوج‌گیری ترامپ از خاک به افلاک می‌‌بینیم. اما ظاهرا دیگر گریزی از این تلویزیونی شدنِ کل زندگی نیست، مگر اینکه به پیشنهاد کتاب اصولا دخالت تلویزیون را در تبلیغات انتخاباتی ممنوع کنیم. ایده‌ی رادیکالی است، ولی تنها راه نجات دمکراسی از دست دموگوگ‌ها (عوام‌پرست‌ها) همین است. واقعیت این است که قاب تلویزیون و صفحه‌ی تلفن همراه بهشت یک دموگوگ است، و پیچ و خم الفبا و واژه‌های بند خورده به هم جهنمش.

Share on Google+Share on FacebookTweet about this on Twitter

موتورسیکلت را در محدوده طرح ترافیک ممنوع کنید

پارسال در همین صفحه درباره موتورسیکلهای شهر تهران نوشته بودم. اینکه چگونه مرکزشهر را در طول روزهای هفته به یک شکنجه گاه تبدیل کرده اند. با آن سرو صدای روانی کننده و آن شیوه ی راندن مگس وار. پیشنهادهایی دادم از جمله صدور جریمه برای راننده بجای موتور، و استفاده از شبکه های اجتماعی و عکس های مردم برای شناسایی متخلفین.
حالا وقتی که به بحران آلودگی کنونی تهران فکر میکنم و تجسم میکنم که نقش هفتصد و پنجاه هزار موتور سیکلت در این آلودگی چیست میخواهم توصیه ای جسورانه به آقای شهردار بکنم.

هر کدام از این موتورسیکلت ها ٨ برابر یک موتور یورو ۴ هوا را می آلاید و حداقل یک پنجم آلودگی تهران سهم آنهاست. شوخی نیست. یعنی بدون این موتورها تهران تهران به اندازه قابل توجهی کمتر آلوده خواهد بود. از نظر آلودگی صوتی هم که مدیران میگویند نصف کل آلودگی صوتی در تهران را موتورسیکلتها میسازند. وحشتناک نیست؟

پس اجازه بدهید پیشنهادم را بگویم: راندن موتورسیکلت را در کل محدوده طرح ترافیک تهران با بی رحمی ممنوع کنید، و دوچرخه را به جایش رواج دهید.

مرکز تهران شیب کمی دارد و خیابانهایی نسبتا عریض که به راحتی میتوان در بسیاری از آنان نوار مخصوص دوچوخه ایجاد کرد. در ضمن، مسافتهایی که پیک های موتوری باید در داخل طرح طی کنند خیلی زیاد نیست و خیلی هایشان میتوانند با دوچرخه همه کارهایشان را انجام دهند. بدون اینکه آلودگی و سر و صدا و توحش بیافرینند.

بله، دوچرخه خیلی انرژی بیشتری میگیرد و سرعت کار را هم پایین تر می آورد. اما در عوض هزینه بنزین ندارد و تازه پیکهای دوچرخه ای میتوانند دستمزد خود را هم بالاتر ببرند. در عین حال، حق بیمه شان (اگر داشته باشند!) پایین تر می آید چون ریسک تصادف و آسیب برای دوچرخه پایین تر است. همزمان شاید باعث شود پیک های عزیز از بردن بارهای عظیم پیکری که قاعدتا باید با یک وانت حمل شود پرهیز کنند و این طوری کمی بیشتر به سلامت جان خود اهمیت بدهند.

میدانم تصمیم سخت و بزرگی است برای آقای شهردار. ولی باور کنید شدنی است و از مدیر جسوری مثل قالیباف این کار بر می آید.  

ممکن است فکر کنید مردان جوان قشر کم درآمدی که از کنار این موتورها زندگی اش را تامین میکنند از شهردار و پلیس ناراضی شود. ولی در عوض همسران و مادران و فرزندان این مردان جوان با دل قرص تری صبحها آیت الکرسی میخواندند و به مردان جوانشان فوت میکنند. آنها حتما راضی تر خواهند بود که جان عزیزشان کمتر در خطر باشد.  

در شهرها و کشورهای دیگری نیز شبیه به این ممنوعیت اجرا شده است. مثلا در چین بسیاری از شهرها مانند گوانگ ژو و شانگهای و شنزن و حتی پکن موتورسیکلت را در تمام شهر یا مرکز آن ممنوع کرده اند. در ویتنام و اندونزی و … هم چنین ممنوعیتهایی اجرا میشود. حتی موتورسیکلت های برقی که سروصدا و آلودگی کمتری هم تولید میکنند مشمول این ممنوعیت شده اند. چرا که مزاحمتی که برای ترافیک خیابان ها ایجاد میکنند سرجای خود باقی است. همینطور مرگ و میر و جراحت زیادی را موجب شده اند و اتفاقا بخشی از تصادف هایشان با اتوموبیلها بخاطر بی سروصدایی شان است. چون کسی متوجه حضور و عبورشان نمی شود.

در نتیجه حتی جایگزین کردن موتورهای برقی -که در برنامه شهرداری تهران است- نیز راه حلی اساسی نیست. این موتورها محاسنی قابل توجه دارند، ولی باز مطمئنا تاثیری در قانون گریزی سوارانشان نخواهند داشت. باز هم مثل الان قوانین مربوط به چراغ قرمز و ورود ممنوع و پیاده رو را به هیچ خواهند گرفت به ناامن کردن مرکز شهر ادامه خواهند داد.

بهترین و انقلابی ترین اقدام ممکن در شرایط کنونی تهران، ممنوع کردن مطلق موتورسیکلت در محدوده طرح ترافیک است و جریمه ای سنگین -مثلا ضبط دائم موتور.

این شاید بیشتر پاک کردن مساله باشد تا راه حلی برای آن. اما چرا همیشه باید مسایل را حل کرد، وقتی می توان به آسانی از شر آنان خلاص شد؟  

منتشر شده در همشهری جوان

Share on Google+Share on FacebookTweet about this on Twitter

کمپین جهانی آب

چه کسی گفته تنها در محرم باید درباره‌ی کربلا و امام حسین (ع) حرف زد. اتفاقا آدم در ماه رمضان هم زیاد به آب و تشنگی فکر می‌کند.

چند ماه پیش یک دوست بلژیکی که بازیگر تئاتر است و به ایران هم سفر کرده بود، سر میز شام، اشک مرا به شکلی غیرمنتظره در آورد. با انگلیسی شکسته‌اش تعریف کرد که چند سال پیش وقتی برای کار به جایی دربلژیک رفته بود، با لب تشنه بطری آبش را خالی می‌یابد. آنجا پس از کمی کند و کاو به خانه‌‌ای می‌رسد که دو خانم مسن در ایوانش نشسته بودند و گپ می‌زدند. شاد و خوشحال به سمت آنها می‌رود تا ببیند آب دارند یا نه. اما وقتی ازشان می‌خواهد که کمی آب به او بدهند در تعجب کامل از آنها «نه» می‌شود. حتی وقتی از آن ها خواهش می‌کند که فقط کمی از آب شیر اجازه بدهند در بطری خالی‌اش بریزد باز هم می‌گویند که «نه». هر چه خواهش هم می‌کند فایده ندارد.بعد این تجربه را مقایسه می‌کرد با تجربه‌اش در ایران که وقتی درحال پیاده روی تشنه می‌شود و ز یک رستوران آب می‌خواهد، کسی برایش یک بطری آب معدنی خنک می‌آورد و حتی با اصرار زیاد هم پولش را نمی‌گیرد و می‌گوید که «برای آب که نباید پول گرفت».

او البته با فرهنگ ایران کمی آشنایی داشت، و نمی‌دانست که آب چه اهمیت دراماتیکی در این فرهنگ دارد. نمی‌دانست که آب برای ما شیعه‌ها چقدر مقدس است، و تشنگی چرا مهمترین خط قرمز فرهنگی ماست. ولی همانجا سر میز شام از طریق دوست ایران‌شناسش متوجه شد که رابطه‌ی آب و امام حسین (ع) برای ما ایرانی‌ها آنقدر جدی است که قرنهاست که وقتی آب می‌‌نوشیم به او سلام می‌کنیم. و من با پرده‌ای از آب در چشمم حس می‌کردم که یک راز ایرانی بودنم برای یک اروپایی آشکار شده است. رازی که می‌شود به آن افتخار کرد و آن را فریاد زد: مردم جهان بدانید، آب برای ما علامت انسانیت است و تشنه نگه داشتن یک انسان (یا حیوان) برای ما بی‌رحمانه‌ترین کاری است که می‌توان در این کره‌ی خاکی کرد.

همینجا بود که یک نذر کردم. نذر پخش کردن مثلا هفتاد و دو بطری آب در روز عاشورا بین رهگذران در خیابان‌های هر شهری از جهان که در آن به سر می‌برم. بعد فکر کردم که چرا دیگران را تشویق به این کار نکنم. چرا از این نذر یک کمپین یا کارزار جهانی ساده و ارزان و موثر راه نیندازیم که با آن به دنیا نشان دهیم فرهنگی که نگران تشنگی دیگران است اهل دفاع هست، اما اهل جنگ و خشونت و تهاجم نیست، و اگر آب را بر او ببندد نه تسلیم می‌شود، نه مقابله به مثل می‌کند. لازم به شعار دادن هم نیست، کافی است هنگام پخش بطری‌های خنک آب تی‌شرتی پوشیده باشیم که روی آن نوشته است: «حسین را بشناسید»

دیپلماسی فرهنگی گاهی خیلی ساده و ارزان است، ولی اثرش تا آخر عمر بر قلب و روح آدم‌ها می‌ماند.

منبع: همشهری جوان، شماره ۵۵۷

Share on Google+Share on FacebookTweet about this on Twitter

پیش به سوی نگارش غیرداستانی

نمی‌دانم موافقید یا نه که در ایران دیدگاه ‌نویسی بی‌معنی است. دیدگاه نویسی نوعی از نوشتار غیرداستانی است که در آن نویسنده در مطلب کوتاهی فرضیه یا تِزی را مطرح می‌کند، آن را بسط می‌دهد، و در پایان یا آن راه حلی پیشنهاد می‌دهد. یا حداقل دیدگاه خواننده را نسبت به موضوع عوض می‌کند.

مطبوعات بلوغ‌یافتهٔ دنیا اغلب یک صفحهٔ جداگانه برای دیدگاه دارند. در این صفحه اغلب چند یادداشت کوتاهِ زیر ۱۰۰۰ کلمه دربارهٔ مسایل روز کشور یا دنیا منتشر می‌شود که اغلب جزء پرخواننده‌ترین و بحث‌انگیز‌ترین مطالب آن روزنامه نیز هستند. البته ستون‌نویسان ثابت این روزنامه‌ها هم معمولا ستون‌هایشان را در‌‌ همان صفحه منتشر می‌کنند و قواعد حاکم بر دیدگاه‌نویسی را رعایت می‌کنند.

راستش خبر ندارم که در کلاس‌های روزنامه‌نگاری این مدل نوشتن را آموزش می‌دهند یا خیر. اما در هر حال نتیجه آن است که نه تنها سنت صفحهٔ دیدگاه در ایران جا نیفتاده است، بلکه اساسا دیدگاه‌نویسی هم در ایران به هیچ وجه از قواعد جا افتادهٔ جهانی آن پیروی نمی‌کند.

این را چند وقت پیش فهمیدم، وقتی که به عنوان آموزگار در یک کارگاه چند ساعتهٔ ستون‌نویسی در همشهری شرکت کردم. آنجا بود که فهمیدم مشکل کجاست.

مشکل این است که همه دوست دارند یادداشت‌هایشان داستانی باشد، آن هم داستان‌هایی با روایت اول شخص. اگر نویسنده‌های خوبی باشند اول یک موقعیت فردی را تصویر می‌کنند، تعادل آن را با یک اتفاق به هم می‌ریزند، و در ‌‌نهایت تعادل جدیدی را به آن برمی‌گردانند.

اما کار ستون دیدگاه این نیست. ستون دیدگاه باید با یک نظریه شروع شود، شواهد و استدلال‌های به نفع -یا به ضرر- آن را طرح کند، و سرانجام آن را به نتیجه‌گیری برساند: نظر اولیه‌اش را رد یا اثبات کند و گاهی راه حلی نیز پیشنهاد کند.

پاراگراف اول یک یادداشتِ دیدگاه باید سریع نشان دهد که نویسنده دربارهٔ چه چیزی می‌خواهد حرف بزند و حتی موضع او را هم مشخص کند. چرا که خواننده‌ها وظیفه ندارند مطالب ما را بخوانند. ماییم که باید آن‌ها را با‌‌ همان دو، سه جملهٔ اول تحریک کنیم تا یادداشتمان را بخواند.

در کارگاه بیشتر بچه‌ها یادداشت‌هایشان را با یک موقعیت داستانی آغاز می‌کردند و تازه در انتهای یادداشت بود که اصل حرفشان را می‌زدند. به فرض اینکه حرف بدیع و جالبی هم داشتند، واقعا کمتر کسی حوصله می‌کرد تا آخر آن بخواند و ببیند بالاخره اصل حرف جناب نویسنده چیست.

با هم تمرین کردیم که به وقت خواننده‌مان -که طبیعتا اگر داستان بخواهد جای دیگری می‌رود- احترام بگذاریم.‌‌ همان اول قلابمان را با چند جمله دور گردنش بیندازیم و او را به خواندن هر پاراگراف تشنه کنیم. (خود پاراگراف‌بندی بحثی جداگانه دارد) و آخر سر هم با -ترجیحا- یک شگفتی، یا دست‌کم نگاهی تازه به مساله‌ای عادی، به وقتی که خواننده گذاشته است احترام بگذاریم.

تجربهٔ من از دیدگاه نویسی برای مطبوعات انگلیسی‌زبان بسیار آموزنده بوده است. از این نظر که فهمیدم چقدر برای این یادداشت‌ها وقت می‌گذارند و چقدر بر سر کیفیت آن وسواس دارند. حالا جدا از اینکه بهترین‌هایشان (مثل نیویورک تایمز که می‌توان گفت جدی‌ترین صفحهٔ دیدگاه را دارد) سعی می‌کنند تنها یادداشت‌هایی را که موضوع یا نگاهِ بدیع و عادت‌شکن است منتشر کنند، نقش ویراستار هم در این میان کلیدی است.

پس از اینکه موضوع و نگاه‌تان مورد پسند یکی از چند ویراستار بخش دیدگاه قرار گرفت، می‌رسید به مرحلهٔ نگارش یادداشت. ویراستار پیش‌تر استدلال‌های شما را می‌داند. اما ممکن است استدلال جدیدی هم پیشنهاد بدهد یا یکی دوتا از استدلال‌های شما را برای انسجام بیشتر متن حذف کند. در ‌‌نهایت تنها پس از چند بار رفت و برگشت با ویراستار است که یادداشتْ نهایی و آمادهٔ انتشار می‌شود.

اما در ایران تا حالا ندیده‌ام ویراستار‌ها دخالتی در یادداشت‌ها بکنند. یا اگر بکنند هم بدون تعامل با نویسنده و بدون آگاهی او در مرحلهٔ پیش از انتشار دخالت حذفی می‌کنند.

خود من سعی کرده‌ام در یادداشت‌هایی که اینجا می‌نویسم این قواعد را رعایت کنم. گاهی یادداشت‌ها خواندنی و روانی از کار درآمده‌اند و گاهی نه. قضاوتش با شماست. ولی اگر به اینجای متن رسیده‌اید یعنی احتمالا کارم را درست انجام داده‌ام.

بیایید همه‌مان آرزو کنیم ادبیات غیرداستانی در ایران جدی‌تر گرفته شود و ویراستار‌ها هم به نقشی که باید در تولید این ادبیات بازی کنند، آگاه‌تر شوند. یادداشت پیش‌کش، وقعیت کتاب‌های غیرداستانی هم بهتر نیست.

Share on Google+Share on FacebookTweet about this on Twitter

عزاداریِ بدون تکنولوژی

حامد هادیان هفتهٔ پیش دربارهٔ تنوع هیات‌های عزاداری نوشته بود و اینکه برای هر سلیقه‌ای یک مخاطب هست و اینکه خوب است آدم خودش را محدود به یک سلیقهٔ خاص نکند و گهگاه برود به هیات‌های خیلی متفاوت با آنچه به آن عادت دارد.

من می‌خواهم بگویم که جای یک‌جور سلیقه خالی است. می‌خواهم با جسارت پیشنهاد بدهم که این سبک عزاداری بک قاعده بشود: عزاداری بدون بلندگو.

قرن‌ها پیش از آنکه تکنولوژی میکروفون و بلندگوهای دستی پیدا شود، روضه‌خوان‌ها و سخنرانان جلسات مذهبی کارشان به رونقی که الان هست یا حتی بیشتر جلو می‌رفت. ولی ماجرا از چند نظر با الان فرق داشت.

یکی اینکه صداهای ضعیف و ناتوان که خود را پشت افکت‌های صوتی آمپلی‌فایر‌ها مخفی می‌کنند جایی در جلسات نمی‌یافتند. دو اینکه جمع‌ها کوچک‌تر و طبیعتاً خودمانی‌تر و آشنا‌تر بود و در نتیجه صمیمی‌تر و چهره‌به‌چهره و انسانی‌تر و موثر‌تر. سه اینکه موزیک الکترونیک (که البته اصلاً آن زمان وجود نداشت، ولی خب…) روی سبک خواندن مداحان تأثیر نداشت و از این بیت‌ها و لوپ‌های توهین آمیز به نام حضرت امام حسین (ع) که زیر آواز مداحان این روز‌ها مد شده است وجود نداشت. و چهار اینکه بلندگوهای دیستورت و کرکنندهٔ هیات‌های این روز‌ها پیران و بچه‌ها و حتی بزرگسالان را وقت و نیم‌وقت آزار نمی‌داد. و خیلی فرق‌های دیگر که الان به عقلم نمی‌رسد.

به نظرم باید هیات‌های خلاق و هنری و وفادار به اخلاق شروع کنند به ترویج جدی عزاداری بدون بلندگو، که منجر به عزاداری بدون مردم آزاری و عزاداری درون‌گرا و صمیمی نیز می‌شود. هنوز هم وجود دارند پیرمردهایی که مثلاً وسط بازار تهران روی چهارپایه بروند و بدون میکروفون و بلندگو می‌توانند بخوانند و اشک‌های گرم و بی‌صدا بگیرند. و دسته‌هایی که بدون وانت حمل بلندگوهای عظیم با صدایی که در کوچه‌های باریک و مسقف بازار و کرکره‌های پایین کشیده بالا می‌رود و طنین شگفت‌آورش تن هر بنی‌بشری را، حتی توریست‌های غیرمسلمان را، می‌لرزاند:» صبح فردا بدنش زیر سم اسبان است، مکن‌ای صبح طلوع… «

اگر خرید کردن -متاسفانه- دارد از مغازه‌های کوچک و صمیمی به شاپینگ‌مال‌های عظیم منتقل می‌شود، باید مراقبت کنیم که عزاداری‌هایمان به کنسرت‌های استادیومی ترَنس و رِیو تبدیل نشود.

حساسیتی که از چند سال پیش برای خالص کردن مراسم عزاداری و زدودن آن از عناصری که می‌تواند باعث بدبینی اکثریت غیر شیعهٔ دنیای اسلام به ایران و تشیع شود آغاز شده ستودنی است. امسال حتی تذکرهایی صریح از طرف بزرگان دربارهٔ صدای بلند هیات‌ها و دسته‌ها رسیده است. در نتیجه بهترین وقت است برای اینکه عزاداری بدون بلندگو را ترویج کنیم و جا بیندازیم.

Share on Google+Share on FacebookTweet about this on Twitter

ما مردها باید بزرگ شویم

چند روز پیش در یکی از آن لحظه‌های کوتاه که آدم با واقعیت‌های عمیق روبرو می‌شود، راز افزایش طلاق را کشف کردم. حداقل یکی از رازهای آن را، در جامعه‌ی امروز ایران. و باید بگویم واقعیتی دردناک است.

آقایان جوان یا میانسالی که دارید این را می‌‌خوانید. متأسفانه باید عرض کنم که یکی از مهمترین دلایل بحران خانواده در ایران امروز ما مردها هستیم.

ما مردها هزاران سال است که بچه‌ایم و نمی‌خواهیم بزرگ شویم. حتی در زمانی که در جنگل‌ها و کوه‌ها به کار خطیر شکار حیوانات مشغول بودیم، شرط می‌بندم که باز هم بچه بودیم. حیوان را شکار می‌کردیم و می‌آوردیم و با تظاهری افتخارآمیز آن را پرت می‌کردیم جلوی زن‌های توی غار. و لبخندی که یعنی: ببین من چه موجود خارق‌العاده‌ای هستم، حالا نوبت توست که بروی و قدردانی‌ات را از من نشان دهی. بعد هم لابد پیژامه و عرق‌گیر و لم دادن و گرفتن کنترل تلویزیون و بالا و پایین زدن.

ما مردها بچه‌ به دنیا می‌آییم و بچه می‌میریم. زنهایی هم که در زندگی‌مان هستند را فقط به عنوان مادر می‌خواهیم. کسانی که ما را به عنوان بچه‌ تر و خشک کنند، شکممان را سیر کنند، اتاق و خانه‌مان را تمیز و مرتب و تزیین کنند، لباس‌هایمان را انتخاب و خرید کنند و مرتب برایمان بشویند، برایمان وقت دکتر بگیرند، میهمان شدن یا کردن را هماهنگ و روابط با فامیل را تنظیم کنند، بچه‌ها را تربیت و بزرگ کنند، و… ما هم در عین حال که امپراتور ماشین و موبایل و تلویزیون‌هایمان هستیم، احساس کنیم چقدر مهم‌ایم. ولی همه‌مان می‌دانیم که ظرف دو هفته بدون همسر یا مادرمان چقدر شبیه به یک پسرک خردسال درمانده و بدبخت می‌شویم.

مساله این است که ما مردها مهارت‌های اولیه‌ی زندگی کردن را یاد نمی‌گیریم. جامعه، که البته پدر و مادرهایمان مهم‌ترین بخش آن هستند، به ما یاد نمی‌دهد که چطور مثل یک آدم بالغ بتوانیم بدون مادر زندگی کنیم.حتی از این بدتر، جوری ما را تربیت می‌کند که حتی بچگی و ناتوانی فوق‌العاده‌مان را نمی‌بینیم و کاملاً عادی فرض می‌کنیم. حتی مادرهایمان هم که ما را می‌سازند این را عادی می‌بینند که ما بزرگ و مستقل و ماهر به زندگی نشویم.

البته این مشکل تنها مختص ایران نیست. اما در جامعه‌ای که پسرانش را بیش از حد وابسته به مادران بار می‌آورد و فرصت مستقل و بزرگ شدن به آن‌ها نمی‌دهد، همین مساله وجود دارد.

تا همین دو دهه پیش، زنهای ما که با آن‌ها ازدواج می‌کردیم هم قبول داشتند که بچه‌ایم و تلاشی هم برای بزرگ شدن ما نمی‌کردند. ولی به دلایل مختلف، از جمله بالا رفتن تحصیلات زنان پس از انقلاب، ماجرا عوض شده است. زنها و دخترهای نسل جدید دیگر نمی‌خواهند برای شوهرهایشان مادری کنند. مثل تمام زنهای پیش از خودشان به سرعت در همان بچگی بزرگ شده‌اند و یاد گرفته‌اند که چطور زندگی کنند. اما دیگر حاضر نیستند خودشان رشد نکنند تا پسربچه‌ی کوچکشان از گرسنگی و افسردگی و بیماری نمیرد.

زنهای جوان ایرانی می‌خواهند با مردهایی زندگی کنند که مهارت‌های اولیه‌ی زندگی را بی‌منت بلدند و خودشان بار خود را به دوش می‌کشند. مردهایی که دوست و شریک زندگی آنان‌اند، نه وبال گردن و وزنه‌ای به پایشان. مردهایی که زنهایشان را دوست دارند، ولی برای بقا به آنان نیاز ندارند.

اگر می‌بنیم بسیاری از دخترهای جوان عاشق می‌شوند و ازدواج می‌کنند و پس از مدت کمی پشیمان می‌شوند، یا ترجیح می‌دهند اصلاً ازدواج نکنند، دلیلش را باید در مردان جستجو کنیم. و جامعه، یعنی خانواده و رسانه و مدرسه، اگر می‌خواهد پایه‌ی خانواده‌ از این سست‌تر نشود باید فکری برای بزرگ شدن مردها بکند.

Share on Google+Share on FacebookTweet about this on Twitter