پیروزی در یک جنگ پست مدرن

ما در این سالها هدف نوع جدیدی از جنگ بودیم که من آن را جنگ پست مدرن می‌نامم. یعنی اگر جنگهای مدرن «چیزها» را (سرباز، زیرساختها، و مراکز و تجهیزات نظامی) هدف می‌گرفتند، جنگ پست مدرن «رابطه»ها را هدف می‌گیرد، رابطه‌های سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، و اجتماعی را. چه در داخل یک کشور و چه بین داخل و خارج یک کشور. چه از راه ممنوعیت‌های اقتصادی و سیاسی و چه از راه رسانه.

تحریم‌هایی‌ که نظام استعمار از چند سال پیش بر ضد ایران طراحی کرد هدفش دقیقا مختل کردن ارتباط‌ها بود. آشکارترین جلوه‌ی آن هم تحریم بانکی و نقل و انتقال پول بود که عملا باعث می‌شد حتی کالاهای ساده‌ای مثل گندم و شکر را هم نتوان خرید و فروش کرد، بدون اینکه خود این کالاها مورد تحریم باشند. و یا پول حاصل از فروش نفت بطور کاملا عادی و قانونی وصول می‌شد، اما نمی‌توانست به داخل کشور منتقل شود.

تحریم اقتصادی و فشارهای دیگر رابطه سیاسی ایران با بخش مهمی ‌از کشورهای دنیا را نیز کاهش داد. همانطور که رابطه های فرهنگی بین ایران و خارج (از کاهش شدید توریست های خارجی در ایران بگیرید تا کاهش حضور جهانی محصولات فرهنگی ایرانی در جهان)

اما مهمترین هدف این جنگ پست مدرن به نظر من روابط اجتماعی در ایران بود. آمریکا و اروپا با ترکیبی پیچیده از ممنوعیت‌های مالی و اقتصادی و همزمان رسانه های فارسی‌زبان متعدد تلاش فراوانی کردند (و می‌کنند) برای افزایش تنش بین فقیر و غنی، بین متدین‌ها و سست مذهب ها، بین قومیت‌ها، بین نسل‌ها، بین زن و مرد، و از هم مهم‌تر بین مردم و حاکمیت. با این نیت که این تنشها منجر به چنان نارضایتی و بی‌اعتمادی عمیقی در مردم نسبت به حاکمیت شود، که با یک جرقه بتوانند کل ایران را به آتش بکشد و حکومت را سرنگون کند.

چیزها را می‌شود دوباره ساخت یا تعمیر کرد و خرید، ولی ترمیم رابطه ها و اعتماد و رضایت کار بسیار سختی است. در عین حال، جنگ مدرن مردم را متحد می‌کند، در حالیکه جنگ پست مدرن مردم را متفرق می‌سازد. برای همین می‌توان گفت جنگ پست مدرن هم مخرب‌تر است و هم تاثیری ماندگار و عمیق دارد.

حالا آدم می‌فهمد چرا آمریکا و اروپا مدتی است جنگ نظامی راه نینداخته اند و سوریه و روسیه را نیز بر اساس تمرینهایی که در ایران کردند تحریم کرده‌اند.

و می‌فهمد که چقدر مقاومت مردم ایران در این جنگ ارزش دارد، مقاومتی که آمریکا را از هر جنگی، مدرن یا پست مدرن، علیه ایران پشیمان کرده است. مقاومتی که منجر شد آمریکا و اروپا پس از ٣٧ سال واقعیت وجودی تنها انقلابِ ناوابسته به شرق و غرب عالم را بپذیرند.

باور کنیم ایستادگی در جنگ پست مدرن خیلی سخت است و پیروزی در آن خیلی باارزش است.

منبع: همشهری جوان

Share on Google+Share on FacebookTweet about this on Twitter

زنده باد نوشتن، زنده باد وبلاگ

چند روز پیش اتفاقی در دنیای فارسی‌زبان اینترنت افتاد که اگر شش، هفت سال پیش افتاده بود، تیتر خیلی از رسانه‌ها می‌شد: یک سرویس وبلاگ‌نویسی پرطرفدار ایرانی پس از چند ماه توقف در خدمت‌رسانی اعلام کرد که به حالت عادی برگشته است، اما نزدیک به یک سال از آخرین نوشته‌های کاربرانش از دست رفته است.

همین که این خبر سروصدای چندانی به پا نکرده نشانه ای است از پایان تب وبلاگ در ایران که در اوایل دهه‌ی ۸۰ شروع شد و حدود یک دهه هم دوام آورد.اتفاقا من به عنوان کسی که نقشی هم در معرفی و گسترش وبلاگ داشتم و وبلاگم با نام »سردبیر:خودم« خواننده‌ی نسبتاً زیادی داشت، باید از این مساله خیلی ناراحت باشم؛ ولی راستش نیستم. چرا که بقول معروف وبلاگ مُرد، زنده‌باد وبلاگ!

واقعیت این است که جوان‌های ایرانی مثل بیشتر جوان‌های دنیا -یا راستش کمی بیشتر از آنها- اهل مد و موج هستند. هر محصول یا ایده‌ی جدید تکنولوژیک که می‌آید همه هجوم می‌برند به سمت آن. اول هم از ثروتمندترها که معمولاً رابطه‌ی بیشتری با اروپا و آمریکا دارند شروع می‌شود و بعد به تبع آن‌ها جوانان قشر متوسط و بعد هم اقشار کم‌درآمدتر. اما کسانی که از هر کدام از این ابزارها استفاده‌ی جدی می‌کنند زیاد نیستند.

در دورانی که وبلاگ داشتن چیزی شبیه به داشتن صفحه‌ی اینستاگرام در این روزها بود، خیلی‌ها بودند که به زحمت سالی سه یا چهار مطلب در آن می‌نوشتند؛ و تازه همان یادداشت‌های کوتاه یکی دو پاراگرافی هم آن‌قدر جذاب یا نوآورانه نبود که خواننده‌ای جز مادرهای نویسندگانش داشته باشد. همان افراد چندی بعد شبکه‌های اجتماعی را کشف کردند و وبلاگ‌هایشان را به امان خدا سپرده، شروع کردند به بازنشر عکس‌های »بامزه« یا جملات قصار »عمیق« یا در بهترین حالت نوشته‌های »جالب« دیگران.

مرگ وبلاگ یک پی‌آمد مهم‌تر هم داشت که پارسال در همین صفحه درباره‌ی آن نوشتم: مرگ متن و مرگ خواندن. مهمترین نشانه‌اش هم رواج عجیب و غریب اینستاگرام بود که اساساً ساختاری ضد متن و ضد خواندن داشت. این روند از نظر من عقب‌گردی تمدنی به دوران غارنشینی بود که طی آن ارتباط از طریق تصاویر رخ می‌داد، نه از طریق حروف الفبا.

حالا پس از یکی، دوسال که از موج اینستاگرام می‌گذرد، نشانه‌هایی می‌بینم از تولد مجدد متن و خواندن و به تبع آن تولد مجدد ابزارهایی برای نوشتن مطالب بلند. این روند مدتی است در دنیا آغاز شده و حالا در ایران هم نشانه‌هایش را می‌بینم.

خیلی‌ها دیگر در فیس‌بوک فعال نیستند، و خیلی‌ها در اینستاگرام به نوشتن روی آورده‌اند. خیلی‌ها از چرخاندن چرخ کوچک وسط ماوس (یا لیزدادن شست‌شان روی صفحه‌ی تلفن‌های هوشمند) به قصد دیدن طومار بی‌پایان عکس‌های سفر و کافه‌گردی و عروسی دوستان یا غرغرهای تکراری آنان درباره‌ی مسایل روز خسته شده‌اند؛ انبوه واقعاً بی‌نهایتی از هزاران هزار »چیز« بی‌اهمیت از صدها یا هزارها آدم جورواجوری که دنبال می‌کنند.

در پاسخ به این خستگیِ دسته‌جمعی از مطالبِ کوتاه و بی‌ارزش یا عکس‌های تکراری و بی‌اهمیت مدتی است در دنیای انگلیسی‌زبانِ اینترنت اتفاقات جالبی شروع شده است. چند مجله‌ی خواندنی و جدیِ اینترنتی به راه افتاده‌اند که مقاله‌هایی با طول بیشتر از دو،سه هزار کلمه منتشر می‌کنند. بجز این، سرویس‌هایی راه افتاده‌اند که کاربرانشان را تشویق به نوشتن و خواندن مطالب بلند می‌کنند. (اتفاقاً یکی از این سرویس‌ها را کسی راه انداخته است که چند سال پیش توییتر را با محدودیت ۱۴۰ حرف در هر مطلب پایه گذاشته بود.) از طرف دیگر، چند شبکه‌ی اجتماعی بزرگ و همین‌طور شرکت اپل تصمیم به استخدام ویراستار گرفته‌اند، تا بتوانند مطالب جالب و باارزش را از میان قیل و قال‌های بی‌ارزش و انبوه کاربرانشان انتخاب و ارایه کنند و در نتیجه کم‌کم جای الگوریتم‌های کم‌هوش موجود را بگیرند؛ الگوریتم‌هایی که برای سنجیدن کیفیت یک مطلب تنها می‌توانند لایک‌ها و بازنشرهای یک مطلب را تحلیل کنند، نه اینکه آن را بخوانند و بفهمند.

این یعنی خستگی تدریجی از ارتباط به روش غارنشینان، یعنی بازگشت انسان به جای روبات‌های به اصطلاح هوشمند، و یعنی تولد مجدد نوشتن و خواندن. من نشانه‌هایش را می‌بینم.

منبع: همشهری جوان

Share on Google+Share on FacebookTweet about this on Twitter